تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

پنجاه تومنی....

 

و فرشتگان پرسیدند ٬ چگونه است که اینان مرگ و دفن دیگران می بینند و ایشان را پس از این عیش چگونه بود ؟ خداوند فرمود من بر دل ایشان غفلت افکنم .چنان که نزدیکان را به دست خویش در خاک کنند و سپس بازگردند و ایشان را هیچ از این رنج در خاطر نباشد و فراموش کنند همه آن چه بر ایشان گذشت..

گاهی از روزها ٬ روزی مثل امروز ٬ بعد از شش نفر ٬ یعنی دقیقا دونفر صبح و چهارنفر عصر . احساسی کف دستم می ماند . چیزی شبیه به یک اسکناس کهنه پنجاه تومنی .

به این حس ٬ اضافه می کنم . یعنی خودش اضافه می شود . چیزی که تصادفا  همین دیشب از پشت تلفن شنیدم .

برای یک چنین شب هائی ٬ همیشه به دیگران توصیه می کنم که بروید بیرون٬ توی خانه نمانید . اما خودم....ای بابا حوصله داری ؟

نه ٬ اجازه نمی دهم بی حوصلگی غلبه کند . اگر از این شوخی ها بکنم و هرشب توی خانه بمانم ظرف یک هفته از پا در می ایم . بنابراین دوش می گیرم . برای امروز فکر کنم سومین بار بود . آب داغ به من حس خوبی می دهد . بعدش می توانم زنگ بزنم به کسی که پایه امشب باشد .

نه ٬ این دیگر خیلی زیاد است . نمی خواهم . طبق معمول هرکسی که من را می بیند قطعا می خواهد درد دل کند ٬ مطمئنم اگر امشب یک کلمه درددل بشنوم می زنم توی گوش طرف .

قندون مشغول بازی فوتبال بود . البته به جای توپ از سیگار من استفاده می کند . آن را روی زمین این طرف و آن طرف سر می دهد . او هم با من می اید .

دفعه اول توی ماشین کمی ترسیده بود . دوید عقب جیپ و با ناراحتی مدتی میو میو کرد . صدایش کردم . آمد روی پاهایم نشست . بعد از ده دقیقه دیگر ترسش ریخته بود و از پنجره بیرون را نگاه می کرد . حالا مثل بچه آدم می نشیند روی صندلی کناری . اما قدش به پنجره نمی رسد .  من هم سبدش رامی گذارم آنجا و یک پارچه را هم چهارلا می کنم می گذارم روی سقف سبدش تا  روی آن بنشیند و از پنجره بیرون را نگاه کند .

می رویم تا فشم و شام می خوریم . البته قندون توی ماشین می ماند . دوستی آلبوم جدید نامجو را امروز عصر به من داد . با صدای نامجو می رویم و بر می گردیم .بیشتر از همه با آهنگ خان باجی ! اما علی رغم نام عجیبش حس خوبی به شما می دهد .

موقع برگشتن وسوسه می شوم بروم به خانه کسی ٬ اما سریع منصرف می شوم . به خودم می گویم همان یک بار بس ات نبود ؟

به جای آن بر می گردم خانه و یک فیلم مزخرف را نگاه می کنم . ماجرای بریجیت فوندا  است که قاتل حرفه ای شده است . نسخه آمریکائی فیلم فرانسوی نیکیتا به کارگردانی لوک بسون ٬ همان کسی که فیلم پروفشنال را با بازی ژان رنو ساخت . در واقع ژان رنو را او کشف کرد . اما نسخه آمریکائی که اسمش را گذاشته اند راه بی بازگشت . یک زباله واقعی است .

می نشینم پای این وبلاگ ٬ قندون شب ها خیلی مهربان و رمانتیک می شود . می نشیند   روی لبه بالائی پشتی صندلی و از همان جا گوش من را می لیسد و با پنجه اش موهایم را نوازش می کند . از یک طرف به شدت قلقلکم می اید و از طرف دیگر با چنان علاقه ای این کار را می کند که دلم نمی اید جلویش را بگیرم . لامصب هر روز یک عادت عجیب و غریب پیدا می کند . خدا عاقبت من را با این بچه به خیر کند .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یک هفته با قندون !

 

امروز دقیقا یک هفته از تشریف فرمائی قندون به این خانه می گذرد . می شود گفت کاملا با هم کنار آمده ایم و دیگر مشکل چندانی نداریم .

یک مشکل بزرگ من با قندون این بود که تنها توی اطاق نمی ماند و هنگامی که من مراجع داشتم اصرار داشت که او هم توی سالن باشد و بازی کند . وقتی توی اطاق می ماند مدام گریه می کرد و با پنجه هایش سعی می کرد در را باز کند .

من هرچه به ذهنم رسید انجام دادم و مشکل حل نشد .البته مطمئن بودم که زمان این مسئله را حل می کند و به مرور قندون عادت می کند که مدتی تنها تو اطاق بماند . ولی تا آن موقع تکلیف چه بود ؟

 خوشبختانه به طور کاملا تصادفی راه حل این مشکل پیدا شد . قضیه این بود که قندون خانم بیش از حد فضول است و حتما باید بداند چه کسی توی سالن نشسته و ما چه کار می کنیم ؟ بنابراین اگر اجازه بدهید پنج دقیقه توی سالن باشد و سر و گوشی اب بدهد و بعد ببریدش توی اطاق دیگر بی قراری نمی کند و راحت توی اطاق می ماند . می خوابد یا بازی می کند .

بی قراری و میو میوی مدام قندون به همین علت بود . بیشتر می خواست بداند توی سالن چه خبر است ؟ وقتی بداند چه کسی آمده دیگر راضی می شود و رضایت می دهد که مدتی توی اطاق بماند .

صاحب اصلی قندون یک سری وسایل او را با خودش آورده بود . وسایلی مثل سبد و برس و جعبه خاک .... من اینها را گذاشت بودم در کمد . دیروز در کمد باز بود و قندون ان وسایل را دید . ناگهان به یاد خانه قبلی و صاحبش افتاد . راه افتاده بود و دنبال انها می گشت و چنان میومیوی غم آلودی می کرد که دل آدم آتش می گرفت . چیزی در حدود یک ساعت غمگین بود و دلش برای آنها تنگ شده بود .

در این هفته قندون خانم دوبار با من به مهمانی رفته است . خواهر من با بچه هایش آمده تهران و من قندون را بردم به خانه پدر و مادرم تا با بچه ها بازی کند . آنجا را خیلی دوست دارد . چون همه پایه بازی کردن هستند و حسابی بازی می کند و دیگر این که آنجا از خانه من خیلی بزرگتر است و می تواند با آخرین قوا آنجا بدود .

 هی از این سر سالن بدو بدو می رود این سرش و دوباره روز از نو روزی از نو . خانه من کوچک است و قندون مجبور است مدام ترمز کند ! ولی آنجا باز است و خلاصه انقدر می دود تا خسته شود .

بعد از بازی با عروسک و توپ ٬ قندون دوتا بازی دیگر را خیلی دوست دارد . اول بازی است به نام : همتون رو می خورم !  در این بازی قیافه وحشتناکی به خود می گیرد ( با این که یک وجب قدش است به نظر خودش موجود خیلی ترسناکی است و همه باید از او بترسند ! ) و گوش هایش را می خواباند و ارام ارم به طرز تهدید امیزی به شما نزدیک می شود . اینجور موقع ها باید اظهار ترس کنید و عقب عقب بروید تا قندون خانم با خوشحالی دنبال شما بکند و بازی بعدی اسمش : تو رو خدا من رو نخور است ! در این بازی قندون انگار هیولای وحشتناکی دنبالش کرده باشد با آخرین قوا فرار می کند و شما باید چند قدم دنبال او بروید و یا اگر قایم شده پیدایش کنید تا راضی شود و بی خیال شود . در واقع این باز ها تقلیدی از زندگی واقعی یک حیوان وحشی است که در آن حمله و فرار وجود دارد .

بازی با چراغ قوه لیزری را هم خیلی  دوست  دارد  و  دنبال  لکه  قرمز  ان  از در و دیوار بالا می رود و فقط مشکل این است که به هیچ عنوان نمی شود لکه نور را گاز گرفت !

و اما عشق اسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها !

من یک صندلی چرمی بزرگ دارم که گذاشته ام پشت کامپیوتر . قندون عاشق این صندلی است و هروقت می خواهد بخوابد از این صندلی به عنوان تخت خواب استفاده می کند . مشکل این است که وقتی من می خواهم  بشینم پشت کامپیوتر قندون خانم بدو بدو می اید که یالله پاشو ! این جا مال منه !

 یک صندلی دیگر هم این کنار هست که جنسش پارچه ای است . منتهی ایشون به خوبی فرق بین صندلی چرمی مدیریتی و صندلی معمولی را می داند ! بنابراین نهایت تلاش خود را می کند تا من را از روی صندلی بلند کند . بعد از مدتی تلاش یا رضایت می دهد و می رود روی صندلی کناری و یا پشت سر من روی صندلی می خوابد و من مجبور می شوم دقیقا روی لبه صندلی بنشینم  و پدر کمرم دربیاید تا قندون خانم برای خودش راحت لالا کند .

یک عادت خوب یا بد قندون هم این است که بعد از ساعت نه صبح حوصله اش سر می رود و شما را بیدار می کند .گاهی با پنجول و گاهی هم با لیس زدن و ناز و نوازش ٬  دیروز صبح با حس عجیبی از خواب پریدم و متوجه شدم قندون دقیقا نوک دماغ من را می لیسد !

چند سال پیش دوستی داشتم به نام فریبا ٬ ایشان به تازگی از شر یک طلاق بسیار سخت راحت شده بود و  اوضاع روحی چندان مناسبی نداشت . او و همسرش هر دو پزشک متخصص بودند و با هم یک زندگی را ساخته بودند . وضع مالی بسیار خوبی داشتند . اما در جریان طلاق شوهرش با یک سری زرنگی های خیلی زشت موفق شد تمام مال و اموال را از آن خودش بکند . خلاصه از آن خانه چند هزار متری در محمودیه و کلی ملک و اموال  هیچ چیزی نصیب فریبا نشد . او مجبور شد در فرشته یک اپارتمان کوچک اجاره کند . من خیلی اوقات پیش او بودم ولی به هرحال اغلب شب ها فریبا تنها بود و این مسئله اذیتش می کرد .

حالا از این قضایا بگذریم . یک شب من و او داشتیم توی کوچه پس کوچه های فرشته قدم می زدیم . دیدیم یک بچه گربه کوچولو روی پیاده رو نشسته و میو میو می کند . اصلا هم از آدمها نمی ترسید . مشخص بود که اهلی بوده و صاحبش رهایش کرده است . من از سوپر مارکت سر کوچه یک کارتن گرفتم و بچه گربه را گذاشتم تویش و بردیمش خانه . فریبا اوایل مخالف بود . اما من اصرار کردم و گفتم بعد از سه روز اگر نخواستی دوباره می گذاریمش سر جای اولش .

اسم این بچه گربه را گذاشتیم لوسی . دردسرتان ندهم . بعد از سه روز دیگر به زور هم نمی توانستید لوسی و فریبا را از هم جدا کنید . کار به آنجا کشید که لوسی با ما شمال هم می آمد !

حقیقت این است که نگهداری یک حیوان خانگی انقدر حس خوبی دارد و به حدی شما را سرگرم می کند که اصلا نمی توانید فکرش را بکنید . واقعا کلی از نیازهای انسان را برآورده می کند . برای مثال انسان همانطور که نیاز به محبت دارد . محبت کردن هم برای انسان یک نیاز است . اما گاهی آدم تنها است و مهم تر از همه محبت کردن به آدم های دیگر اغلب یک چیز مشروط است و به هرحال تابع حد و حدودی است . اما نوازش کردن و محبت به یک گربه یا یک سگ اصلا این قید و بند ها را ندارد . خالص و اصیل و واقعی است .

وقتی کتاب می خوانم یا تلویزیون تماشا می کنم قندون بعد از چند دقیقه به ارامی می اید و بغل آدم می نشیند . نوازش کردنش یک حس عالی به شما می دهد .یا وقتی با او بازی می کنید و غذا خوردنش را تماشا می کنید .

بدیهی است که نگهداری از حیوانات خانگی دردسرهای خاص خودش رادارد . ولی من فکر می کنم هزینه و درسرهای آن خیلی کمتر از منافعش است و اصلا قابل قیاس نیست .

بعضی از مردم عقیده دارند که حیوان کثیف است و ممکن است انسان به واسطه تماس با او مریض بشود . اول از همه در حال حاضر این حیوانات کلی واکسن و مسائل بهداشتی دارند که با انجام آنها خیال شما  راحت می شود . دیگر این که حیوانات خیلی تمیزتر از این حرفها هستند . بیماری های مشترک بین انسان و این حیوانات خیلی کم است . اگر مسئله بیماری است مطمئن باشید مهمان هائی که به خانه شما می آیند خیلی الوده تر از این حیوانات هستند . احتمال سرایت بیماری از یک میهمان یا مسافر کنار دستی تاکسی و سوپر دریانی سر کوچه هزاران برابر بیشتر از احتمال سرایت بیماری از یک سگ یا گربه به صاحبش است .

یک حیوان خانگی بهترین دوست برای بچه ها است و بچه ها با نگهداری از آنها کلی چیز مفید یاد می گیرند و مسائلی مانند حس مسئولیت و درک متقابل و....را به بهترین وجهی فرامی گیرند . همانطور که یکی از علائم بد در روانشناسی خشونت با حیوانات در کودکی است .

نگهداری از حیوانات در درمان بیماری هائی مانند اضطراب و افسردگی بسیار موثر است . واقعا به شما توصیه می کنم اگر شرایطش را دارید این کار را انجام بدهید . مخصوصا اگر تنها زندگی می کنید .

جالب است که بدانید در اغلب سفرنامه های قدیمی که مسافرهای خارجی در مورد ایران نوشته اند به رفتار بد مردم ما با حیوانات اشاره شده است . آنها می گویند ایرانی ها با حیوانات خیلی خشن و ظالمانه رفتار می کنند . خوشبختانه حالا وضع از سابق خیلی بهتر شده است . ولی دقت کنید به آموزه های فرهنگی و دینی ما ٬ گزاره هائی مثل : خداوند جهان را برای بشر افریده و انسان اشرف مخلوقات است . و یا نجس بودن حیواناتی مثل سگ که البته بعضی مومنین افراطی معتقدند گربه هم نجس است !

بگذریم . قندون خانم فعلا روی صندلی کناری خوابیده و ظاهرا خبر ندارد تلق و تولوق کیبورد مربوط به پستی راجع به  خودش است . شب ها گاهی می اید کنار من می خوابد . دیشب امده بود زیر پتو و خودش را چسبانده بود به من و خرخر می کرد . از رفتارهای گربه می توانید بفهمید که حالش چطور است . گربه ها هنگام لذت و رضایت خرخر می کنند . وقتی شاد و خوب هستند دمشان را بالا می گیرند و راه می روند . اگر جلوی شما به پشت خوابیده باشند جوری که شکم آنها را ببینید   حس امنیت و ارامش است و به معنی این است که مطمئن هستند هیچ خطری از جانب شما آنها را تهدید نمی کند .

سگ و گربه هر دو برای نگهداری خوب هستند . من هردوی آنها را داشته ام . گربه قطعا از سگ باهوش تر است . اما استقلال شخصیتی که دارد باعث می شود شما متوجه هوش آنها نشوید . سگ سعی می کند توجه شما را جلب کند و رضایت شما را برآورده کند .برای همین هوش او نمود پیدا می کند و شما به سرعت متوجه هوش بالای او می شوید .

  سالها پیش گربه ای در خانه داشتیم به نام ببری که بخاری برقی را روشن می کرد و جلوی آن دراز می کشید ! بابا مدام ما را سرزنش می کرد که چرا بخاری روشن است و هیچ کسی توی اطاق نیست . تا یک روز تصادفی دیدیم ببری خانم با خونسردی رفت جلوی بخاری و با پنجولش کلید آن را زد و جلوی آن خوابید ! بعد از آن مجبور بودیم دوشاخه را از برق بیرون بکشیم . خوشبختانه بلد نبود دوشاخه را به پریز بزند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

سیزدهم ابان لایو رکورد !

 

ساعت دوازده ظهر از خانه به قصد خیابان فلسطین حرکت کردم . امروز خیابانها به طرز محسوسی خلوت بودند . ظاهر خیلی ها ترجیح دادند در منزل باشند و بیرون نیایند . هوا هم  امروز خیلی خوب بود . افتاب درخشان .

از ترافیک اتوبان مدرس ٬ ورودی عباس اباد می شد حدس زد که عباس اباد خبری است . واقعا هم همینطور بود .

خیابان عباس اباد . دقیقا حال و هوای روزهای بعد از انتخابات را داشت . روبروی سینما ازادی مرکز شلوغی بود . از کمی قبل از سینما تا خیابان ولیعصر ماشین روی شیشه خرده ها حرکت می کرد . سطل های زباله وسط خیابان در حال سوختن بودند و دود غلیظی هوا را تیره کرده بود .

دخترها و پسرهای دانشجو با نیروی انتظامی و بسیج درگیر بودند . شعارها دقیقا برضد رهبری و جمهوری اسلامی بود .

آدم از دیدن شجاعت این بچه ها واقعا لذت می برد . دخترها مقنعه را تا زیر بینی بالا کشیده بودند و بدین ترتیب صورت آنها قابل شناسائی نبود . پسرها هم اغلب صورت های پوشیده داشتند . تمام پشت بام ها پر بود از دوربین های فیلمبرداری . دولتی ها با تمام نیرو سعی در خاموش کردن ماجرا داشتند .

خیابان مطهری ( تخت طاووس ) از عباس اباد شلوغ تر بود . ظاهرا آنجا شروع حرکت اقای کروبی بود . من فقط چیزهائی را که دیدم می نویسم . نتوانستم وارد مطهری بشوم . به هرحال از سر خیابان مطهری به وضوح مشخص بود که درگیری شدیدی برقرار است و ستون های دود از وسط خیابان به هوا می رفت .

فاطمی و وزارت کشور خلوت بود . من از ضلع غربی پارک لاله ( خیابان کارگر ) به پائین سرازیر شدم . بلوار کشاورز هم صحنه درگیری مردم با دولتی ها بود . ضلع غربی پارک لاله مرکز تجمع نیروهای ضدشورش و بسیج بود . لندکروزهای فنس کشی شده و دارای گارد جلو به تعداد زیاد آنجا پارک شده بودند .

هرچه به سمت میدان ولیعصر می رفتید شلوغ تر می شد . میدان ولیعصر مرکز شلوغی شده بود و درگیری جانانه ای آنجا جریان داشت .

ماشین ها هم اغلب با بوق و نشان دادن دست ها با علامت وی  به نوعی در اعتراضات شرکت داشتند .

من ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادم . در یکی از تقاطع ها حدود صد نفر با موتور مستقر بودند . یک موتور با دو سرنشین لباس شخصی به آنها نزدیک شد و ترک نشین موتور فریاد زد حاج علی چرا بیکار وایستادی ؟ زود باشین بیائین دنبال من !  و آنها به سرعت موتورها را روشن کردند و به دنبال فرمانده راه افتادند . ظاهرا جائی به نیروی سرکوبگر نیاز فوری داشتند .

جا به جا روی دیوارها با اسپری سبز شعارنویسی شده بود .

باری . استراتژی ربودن اجتماعات قانونی توسط سبزها بسیار خوب جواب داده وبدین ترتیب روزهائی مثل قدس و ابان و....که قبلا کارناوال های دولتی در آن فعال بودند حالا تبدیل به کابوسی برای دولت شده است . امروز حسابی شلوغ بود . من خودم اصلا فکر نمی کردم تا این حد داغ شود .

نیروهای بسیج که به لباس های استتار خاکی دقیقا شبیه به یونیفورم صحرائی ارتش آمریکا ملبس بودند به تعداد زیاد در خیابان ها حضور داشتند . وقتی به قیافه های آنها دقت می کردید خیلی چیزها برای شما روشن می شد . همگی قیافه های بسیار خشن و زمخت داشتند . اصلا به آدم تحصیلکرده و حتی عادی شبیه نبودند . این را گفتم تا صحنه ای را شرح دهم .

در بلوار کشاورز چند تا بسیجی افتاده بودند به جان دو تا دختر دانشجو و با باتوم به طرز وحشیانه ای آنها را کتک می زدند و در همین حین با صدای بلند رکیک ترین فحش های ممکن را به آنها می دادند . من این صحنه را که دیدم با خودم فکر کردم واقعا کار این نظام تمام است و وقتی طرفداران یک رژیم امثال اینها باشند دیگر هیچ شانسی برای بقای آن متصور نیست .

از قضیه سیزده ابان که بگذریم .  دولت در شرایط مسخره ای گیرافتاده است . در آخرین آمار رونق اقتصادی ایران رتبه ۱۶۰ را کسب کرده که فقط ده رتبه با آخرین کشور جدول فاصله دارد . فساد در دولت اظهرمن الشمس است و نفر دوم کشور یعنی هاشمی معروفترین فرد ایران از لحاظ فساد مالی است . جناح قدرت طلب سعی دارد این آدم را به اصلاح طلب ها بچسباند و ظاهرا فراموش کرده ایشان مورد تایید مطلق رهبر است که دولتی ها خود را فدائی وی می دانند !

از طرف دیگر امروز هم مطابق معمول اوضاع اینترنت خراب بود و ای میل ها مسدود شده بود .نمی خواستند فیلم ها و عکس های تظاهرات امروز به خارج درز کند . بدیهی است  وقتی دولت سعی می کند به هرترتیب جلوی گردش اطلاعات را بگیرد مشکلی در کار است . همان قضیه قدیمی است . آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟

خلاصه دولتی که مدعی اداره جهان است به بدترین وضع توی گل گیر کرده و در خوشبینانه ترین وضع فقط سعی می کند مردم جهان  ندانند در ایران چه می گذرد ....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

یوم الله سیزده ابان !

 

لابد می دانید که فردا یوم الله سیزدهم ابان است ! از مدتها قبل هم هردو طرف کلی خط و نشان برای هم کشیده اند و  کروبی و موسوی هم گفته اند ما هستیم . سپاه هم یک بیانیه داده و از قبل تکلیفش را با اغتشاش گران روشن کرده است .

باید دید فردا چه خواهد شد .

در ضمن هوای بارانی تهران هم خودش مسئله ای است . یکی دوساعت پیش چنان باران سیل اسائی آمد که در این چند ماهه اخیر بی سابقه بود .

فکر می کنم فردا شلوغ بشود . به این علت که طرف ماجرا دانشجوها و دانش آموزان هستند . دقیقا طیفی که سرش درد می کند برای ماجرا و همیشه در هر انقلاب و هر تظاهراتی دانشجوها اکثریت را تشکیل می دهند .

من هم هرچند دیگر دانشجو نیستم . منتهی فردا خواه ناخواه در بطن ماجرا خواهم بود ! راستش من می خواستم عینک افتابی بخرم . عینک قبلی چند ماه قبل نابود شد .

دیروز خوشحال و خندان رفتم فلسطین که به نوعی بورس عینک افتابی هم هست . البته وزرا و بخارست هم چند تائی عینک فروشی خوب دارد . خیابان جمهوری هم هست منتهی آنجا عمده فروشی است و تک نمی فروشند .خلاصه وقتی رفتم با کمال تعجب دیدم قیمت ها  از آن چیزی که فکر می کردم بالاتر است . یعنی برند های ری بن و پلیس از حدود دویست تومن  به بالا هستند .

من اول تصمیم گرفتم با حدود صد و خرده ای یک عینک دیگر بخرم . اما دیدم زور دارد که آدم این همه پول بدهد و عینکی بخرد که برند خاصی ندارد . خوب وقتی اینجوری است ترجیح می دهم مارکدار بخرم . من قبلا یک ریبن درایوینگ داشتم که انصافا عالی بود . سالیان سال برای من کار کرد . انقدر خوب مانده بود که فکر می کردید همین دیروز خریدید . دید فوق العاده ای هم داشت . با این عینک می رفتی توی تونل و بیرون می آمدی . انگار نه انگار .  با کمال تعجب توی مه هم دید فوق العاده ای به شما می داد .

این را قبول دارم که احتمالا آن عینک صد و پنجاه تومانی  شاید از لحاظ کیفیت فرق چندانی با پلیس و ریبن نداشته باشد . ولی به هرحال مارک هم برای خودش یک مسئله است .البته پلیس یک گارانتی قابل اعتماد هم به شما می دهد .  این ها را گفتم که بگویم من نهایتا یکی را انتخاب کردم و صد تومن دادم به فروشنده و گفتم این را بگذارد کنار تا فردا بیایم بقیه اش را بدهم و ماجرا تمام شود . حالا من یادم نبود که فردا یوم الله سیزدهم ابان است !

والله اگر شانس من است که فردا برادران جان برکف بسیج چنان با باتوم توی مغزم می کوبند که عینک هیچ ٬ مغزم هم متلاشی می شود !

به هرحال ٬ فردا به عنوان خبرنگار وبلاگستان آنجا خواهم بود و یک گزارش جانانه لایو رکورد ! تقدیم شما می شود انشالله .

 

پی نوشت : زیتون خانم ( با اجازه صاحب قبلی  حالا این بچه یک اسم هنری هم دارد به نام قندون ) خلاصه قندون خانم  امروز هم مثل دیروز یک نمایش فوق العاده برای مراجعان من اجرا کرد . جای شما خالی . اول جلسه انقدر شلوغ می کند که خودش خسته می شود و نیم ساعتی روی مبل می خوابد . بعد که خستگی اش در رفت کاملا سرحال بیدار می شود و روز از نو روزی از نو .

امشب تصمیم گرفتم ببرمش حمام . خوب . نیم ساعتی توی حمام کنسرت جیغ و داد قندون و آه و ناله من به پا بود . وقتی تمام شد و خودم را توی اینه دیدم انصافا عین مرحوم بروس لی در فیلم راه اژدها تمام بدنم پر از جای چنگ قندون خانم بود ! شستنش یک مسئله است و خشک کردنش هم یک بدبختی دیگر .

من یک لگن را پر از آب ولرم و شامپو بچه جانسن کردم . اینجوری قندون هم خیلی بی تابی نکرد و نسبتا به خوبی گذشت ( فقط تا زیر چانه اش  را شستم . نباید توی گوشها و چشم اب برود )  ولی موقع اب کشی خیلی اذیت کرد . به هیچ عنوان هم نمی گذارد از سشوار استفاده کنید . از سشوار متنفر است .لوسی گربه قبلی من هم از سشوار بدش می آمد . مسئله داغ بودن نیست . از صدای سشوار بدشان می اید .  مجبور شدم فقط با حوله خشکش کنم . وقتی بیرون آمد احساس کردم خیلی سردش است . حسابی لای پتو قنداق پیچش کردم و گذاشتم جلوی شوفاژ .

 خلاصه  حالا این دختر من از تمیزی برق می زند . چنان خوشگل شده که بیا و ببین . مثل یک توپ پشمالو . اگزکتلی دافی شده برای خودش . الان هم کنار من روی صندلی چرمی خوابیده و خرخر می کند . البته گربه جماعت حیوان های تمیزی هستند و نیاز چندانی به حمام ندارند . ولی فکر می کنم هر ماه یک بار بد نباشد . چون به خاطر جست و خیز زیاد و مخصوصا رفتن به سوراخ سنبه هائی مثل زیرتخت و پشت کتابها که گرد و خاک دارند ممکن است به تدریج کمی کثیف  شوند و با لیسیدن کاملا تمیز نمی شوند . خلاصه ماهی یک بار کافی است .

به عنوان اسباب بازی یک عروسک کوچولو ( در اندازه  شکارهای یک گربه مثل موش و..) از سقف با کش آویزان کرده ام که وقتی با آن بازی می کند به خاطر حالت ارتجاعی کش به شدت متحرک است و مثل یک موجود زنده این طرف و آن طرف می رود . ارتفاعش تا حدود بیست سانتی زمین است . این اسباب بازی را خیلی دوست دارد و مدتها با آن مشغول است . امروز آمده بود کنار من و میو میو می کرد . احساس کردم چیزی می خواهد . پشت سرش آمدم تا اطاق و دیدم عروسکش رفته به گوشه چراغ گیر کرده و دستش به آن نمی رسد . میومیو می کرد که کمکش کنم. آوردمش پائین و دوباره مشغول بازی شد . خلاصه فعلا حسابی با این بچه مشغولم .  

این هم عکس های زیتون در وبلاگ صاحب اصلی اش :

http://oasis77.blogfa.com/post-321.aspx

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

زیتون خانم !

 

احتمالا در پی نوشت پست قبل قضیه بچه گربه را خواندید و این که گفته بودم اگر کسی بچه گربه دارد من حاضرم نگهش دارم .

راستش اصلا فکرنمی کردم بین خوانندگان اینجا این همه علاقمند به گربه وجود داشته باشد ! در این چند روزه کلی  ای میل از بچه گربه ها و عکس آنها به دستم رسید . به هرحال چند شب پیش خانمی از وبلاگستان زحمت کشیدند و یک بچه گربه بسیار زیبا به نام زیتون به من دادند .

زیتون بچه گربه پشمالوی بسیار قشنگی است . دست و پاهایش سفید و بقیه بدنش به رنگ های مختلف مثل قهوه ای روشن و زیتونی و سفید و سیاه است . هرکس او را دیده هم می گوید این گربه خیلی خوشگل است .

حسن دیگر زیتون این است که ابدا از آدمها نمی ترسد و بسیار رام است . شب ها هم کنار من گلوله می شود روی تخت و تا صبح راحت می خوابد .

در ضمن مثل بقیه بچه گربه ها بسیا کنجکاو و فضول است . حتما باید بداند این صدای چه بود یا شما الان چه کار می کنید . به سوراخ سنبه های خانه هم بسیار علاقمند است و همیشه مشغول وارسی مداوم گوشه کنار خانه است . یا این که مدام می خواهد با او بازی کنید . یکی دوتا عروسک و توپ دارد که حسابی مشغولش می کند .

نهایتا وجود زیتون در خانه حس بسیار خوبی دارد . نوازش کردن و بازی کردن با زیتون واقعا به آدم حس خوبی می دهد . موقع تماشا کردن فیلم می اید روی کاناپه بغل آدم و لابد دیده اید وقتی گربه رانوازش می کنید چطور خرخر می کند . زیتون هم مثل یک یخچال ساید بای ساید خرخر می کند . الان هم کنار مونیتور روی میز نشسته و مشغول تماشای تایپ کردن من است .

و اما یک مشکل هم هست که من نمی دانم چطور حلش کنم . این مشکل از همین امروز بروز کرد و من متوجه اش شدم .

امروز خانمی از بستگان به من زنگ زدو گفت همن حوالی است و می خواهد سری به من بزند . من هم زیتون را گذاشتم توی اطاق و ظرف شیر و اسباب بازی هایش را هم گذاشتم گوشه اطاق تا سرش گرم شود .

چشمتان روز بدنبیند . این بچه گفت من تنها توی اطاق نمی مانم که نمی مانم. یعنی چنان میو میوئی راه انداخته بود که بیا و ببین !

من هم مجبور شدم بیاورمش توی سالن . اینجا هم ارام نمی گرفت و شیطنتش گل کرده بود و مدام از این مبل می پرید روی آن مبل ( این بازی مورد علاقه اش است ) جالب است که تا امروز من صدای میوی زیتون را نشینده بودم وسحر که شب اول اینجا بود می گفت نکند این بچه اصلا لال است ! چون اصلا صدائی از او در نمی امد . و کاملا ساکت بود .

ساعت شش هم دونفر مراجع داشتم . باز همین ماجرا تکرار شد و زیتون خانم گفت من توی اطاق نمی مانم و حتما باید توی سالن باشم . خوشبختانه این بارخیلی شلوغ نکردو بیشتر اوقات روی کاناپه خوابیده بود .

من نمی دانم چکار کنم . آخر من اینجا هر روز مراجع دارم و قطعا هستند کسانی که از گربه خوششان نمی اید و دوست ندارند زیتون توی سالن باشد .

زیتون خانم هم پایش را کرده توی یک کفش و حاضر نیست تنها توی اطاق بماند . من می دانم بالاخره روزی می رسد که زیتون بدون مشکل توی اطاق باشد . ولی فعلا مانده تا عادت کند . آخر زیتون خیلی کوچولوست و هنوز سه ماهش نشده است . می ترسم این مشکل باعث شود نتوانم نگهش دارم .

من زیتون را گذاشتم توی سبدش و درب آن را هم بستم و گذاشتم گوشه سالن که شاید اینجوری ارام بماند و گریه نکند ولی این بار مدام میو میو که من این تو نمی مانم و باید بیایم بیرون . خلاصه نشد .

جالب این است که وقتی من بیرون هستم و توی خانه تنها است هیچ مشکلی ندارد و اصلا میو میو نمی کند . مشکل وقتی است که بداند کسانی در سالن هستند و او تنها توی اطاق مانده . اینجوری صدایش در میاید . من فکر هر مشکلی را کرده بودم به غیر از این یکی .

از طرف دیگر من از بچگی دیوانه گربه بودم . در این مدت کوتاه هم چنان عاشق این بچه شدم که دل کندن از او به نظر غیر ممکن می رسد .

باری . بین شما  ممکن است کسانی پاسخ این مشکل را بدانند . لطفا اگر چیزی به ذهنتان می رسد راهنمائی فرمائید . ممنون .

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3