تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

درگیری های روز عاشورا تهران . کل ارض کربلا

 

محرم امسال با هر سال متفاوت بود . من چنین حسی را داشتم . شاید به خاطر خط و نشان هائی که دولت برای معترضان می کشید . شاید به خاطر اطلاعیه های پی در پی نیروی انتظامی ٬ شاید به خاطر پلیسهائی که دم در هیئت ها نگهبانی می دادند و روی یونیفورمشان نوشته بود پلیس پیشگیری . همه اینها و خیلی مسائل دیگر ٬ همچنان که از خیلی ها شنیدم محرم امسال یک جوری  با هرسال متفاوت است .

باری ٬ درگیری ها از دیشب شروع شد . سخنرانی خاتمی در جماران و حمله گروه های فشار ٬ کتک خوردن مردم و مابقی اتفاقات .

من آدم مذهبی نیستم . تا به حال به هیچ هیئتی نرفته ام ٬ در هیچ دسته عزاداری هم نبوده ام .  عموئی دارم که هرسال نذری مفصلی می دهد و کل فامیل هم در این مراسم شرکت می کنند . مطابق هرسال امروز آنجا بودم تا کمکی کرده باشم .  منزل پدربزرگ پدری در یکی از محله های قدیمی تهران است

جلوی در خانه مردم صف بسته بودند تا نذری بگیرند . حس می کردم مردم انگار فقیر شده اند .  ژولیده و خسته و نزار  ٬ پیش خودم فکر کردم که این فقط تصور و احساس  من است و صحت ندارد .

می دانستم امروز تظاهرات است . پسرخاله ام در نزدیکی دانشگاه تهران زندگی می کند . زنگ زد و گفت اینجا اوضاع افتضاح است . از پشت تلفن صدای پی در پی گلوله می آمد ٬  شاید هم اشک آور بود . نمی دانم .

عصر رفتم سرکلاس داستان نویسی ٬ یکی از بچه ها از تظاهرات می آمد . مبهوت و حیران  ٬ می گفت نمی توانم بگویم چه خبر بود ٬ نمی توانست وصف کند ٬ می گفت من تا به حال چنین خشونتی را ندیده بودم . با دفعه های قبل فرق داشت و خشونت سرکوب در بالاترین حد خود بود . می گفت بدتر از این امکان نداشت .

مسیر راه پیمائی از میدان امام حسین به سمت غرب بود . ظاهرا نیروهای سرکوبگر از حوالی پل چوبی شروع کردند و به سمت غرب ادامه داده اند . درگیری ها با سنگ پرانی همراه بوده و لاجرم زخمی های زیادی هم برجای گذاشته است .

آمارهای مختلفی از کشته ها و زخمی ها به دست آمده و نتیجه قطعی هنوز معلوم نیست . اطلاعیه رسمی نیروی انتظامی از کشته شدن مشکوک ! پنج نفر خبر می دهد . خواهر زاده اقای میرحسین موسوی ٬ جناب اقای سیدعلی حبیبی موسوی خامنه امروز به ضرب گلوله شهید شد ٬ ایشان در حوالی میدان ازادی مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در بیمارستان صادقیه از شدت خونریزی جان باخت .

در حوالی همان بیمارستان ٬ یعنی بیمارستان ابن سینا درگیری های شدیدی بین مردم و نیروهای سرکوبگر رخ داده است . خیابان های مرکزی تهران همگی شاهد شدیدترین درگیری ها بودند . یک کلام ٬ عاشورای امسال واقعا تاریخی بود .

پل محمودیه ٬ پارک وی ٬ خیابان ولیعصر و تجریش ٬  نیروهای بسیج و نیروی انتظامی به تعداد زیاد و  آماده باش کنار خیابان حضور داشتند . حوالی امامزاده صالح ٬ میدان تجریش هم نیروهای ضدشورش سعی در متفرق ساختن مردم داشتند . در مراسم شام غریبان امسال صحنه های متعددی از درگیری به وجود آمد .

صحنه های عزاداری مردم در کنار حضور پررنگ نیروهای ضدشورش عجیب و حتی مسخره به نظر می امد .

 عاشورای امسال روز بسیار نحسی بود . خیلی بد بود ٬ خیلی ٬

 متاسفم برای کسانی که با لجبازی و سو مدیریت کار را به اینجا کشاندند ٬ متاسفم برای کسانی که تصور می کنند زور به تنهائی همه چیز را حل می کند . آخر کشته شدن مردم در خیابان یعنی چه . 

در شهرستان ها هم اوضاع به همین منوال بوده است . اصفهان ٬ نجف اباد ٬ قم ٬ درگیری در سطوح مختلف رخ داده است .  کشته شده های تهران چند نفر بوده اند ؟ فعلا هیچ کس نمی داند . من تا بیست نفر را هم شنیده ام ٬ زخمی ها ؟ خدا می داند ٬ دستگیر شده ها ؟ این را هم کسی  نمی داند ولی  قطعا چند صد نفر بوده اند .

کانال های خبررسانی به کلی مسدود است . مسنجر و یاهو قطع ٬ ای میل ها تا اطلاع ثانوی قطع ٬ اس ام اس ها  . حتی بلاگفا هم قطع بود .

فرماندهی نیروی انتظامی در یک اطلاعیه شتابزده مرگ پنج نفر را تایید کرده و دلیل آن را هم مشکوک دانسته است .

متاسفانه معدودي از فتنه گران با برنامه ريزي قبلي و بر اساس هدايت و فرخوان رسانه هاي بيگانه و با حضور در برخي خيابانها و مسير هاي عزاداران حسيني با طرح شعار هاي انحرافي اقدام به اخلال در نظم عمومي نموده که بلافاصله فرماندهي نيروي انتظامي تهران بزرگ با حضور در صحنه واز طريق گفتگو، تلاش به برقراري نظم و آرامش و حفظ حرمت اين روز عزيز و تسهيل عزاداري مردم نموود که با هجوم و پرتاب اشياء از سوي فتنه گران وي و تعدادي از ماموران نيروي انتظامي مجروح ومصدوم گرديدند .
در تداوم فتنه گري فتنه گران و تخريب اموال عمومي و شخصي مردم ، نيروي انتظامي با قاطعيت و بهره گيري از ابزار و تجهيزات ضد اغتشاش و با تاکيد بر عدم حمل و به کارگيري سلاح گرم به متفرق نمودن اغتشاشگران اقدام کرد.

با کمال تاسف، در اين اغتشاشات 5 نفر به طرز مشکوکي جان باختند و تعدادي نيز مجروح شدندکه کارشناسان در صدد شناسايي عوامل مشکوک در اين حادثه مي باشند.

 نیروی انتظامی مدعی است که پرسنل این سازمان مجهز به سلاح گرم نبوده اند . باز همان سناریوی نخ نمای لباس شخصی ها ٬ می گویند ما نمی دانیم آنها چه کسانی هستند . منتهی در کنار نیروی انتظامی حضور دارند و بیسیم و انواع امکانات هم به وفور در اختیار دارند .

خبرگزاری فارس هم البته کشته شدن خواهر زاده اقای موسوی را توطئه منافقین و سبزها می داند :

 تيم‌هاي ترور ضدانقلاب در اقدامي مشكوك يكي از نزديكان ميرحسين موسوي را به قتل رساندند. اين اقدام مشكوك در حالي صورت گرفته است كه گزارش ها حاكي از استفاده از اسلحه مخصوص تيم هاي ترور در اين اقدام مشكوك دارد، چنانكه نوع سلاح و گلوله استفاده شده در اين حادثه، نوعي خاص و كمياب از گلوله و سلاح مخصوص تيم هاي ترور است.

و البته انقدر هم احمق بودند که از اسلحه مخصوص استفاده کنند !

همچنين يكي از اين كشته‌شدگان به صورت مشكوك توسط عده‌اي از روي يكي از پل‌هاي مركز شهر به پايين سقوط كرده است !

این هم جالب است .

تعدادي از طرفداران موسوي و خاتمي قبل از ظهر عاشورا و با جدا كردن صف خود از ميليون ها عزادار ايراني، با برگزاري تجمع هاي غيرقانوني در برخي خيابان هاي تهران كه هيچ شباهتي با عزاداري اباعبدالله الحسين نداشت، به طرح شعارهاي ضد انقلابي و ساختار شكنانه پرداختند كه از همان موقع عزاداران حسيني به مقابله با آنها پرداختند كه فرار آشوبگران را در پي داشت. ولي پاسخ عزاداران به افراد فريب خورده پس از نماز ظهر عاشورا ابعاد گسترده تري پيدا كرد !!

سیر حوادث شباهت های غریبی با انقلاب ۵۷ دارد . روزی شاه در رادیو گفت صدای انقلاب شما را شنیدم و قول داد اوضاع را بهتر خواهد کرد ٬ یک کارهائی هم کرد و چند نفر به جرم فساد به زندان افتادند . هویدا هم در همین راستا برکنار شد ٬ ولی دیر بود ٬ خیلی دیر ٬ امواج سهمگین انقلاب همه چیز را جارو کرد و رژیم شاهنشاهی به تاریخ پیوست .

متاسفانه سیاست دولت ما در برخورد با مردم معترض در یک جمله خلاصه می شود ٬ اشتباه پشت اشتباه .

جناب رئیس جمهور در آخرین سفر خارجی مدعی غرامات جنگ جهانی است . من وقتی این خبر را شنیدم فکر کردم طنز یا جک است ٬ از این طرف اوضاع داخی کشور در حد یک بحران واقعی است . من در انقلاب ۵۷ حدود شش سال داشتم ٬ بچه بودم ولی می دانم  انقلاب یک سونامی است که به هیچ چیز رحم نمی کند .

از ۵۷ تا ۸۸ مگر چقدر گذشته است ؟ یک انقلاب کامل ٬ زیر و رو شدن تمام سیستم مدیریت کشور و سپس هشت سال جنگ ٬ حالا یعنی این اتفاقات پیش درآمد یک انقلاب دوم است ؟ این کشور چقدر توان و تحمل دارد ؟

از طرف دیگر  کشور  در حال سقوط به یک پرتگاه واقعی است . من نمی دانم چطور ٬ ولی ایا نمی شود این کشور را بهتر اداره کرد ؟

 

پی نوشت : عمادالدین باقی ٬ صبح امروز ٬ دوشنبه دستگیر شد .

این خبر  بامزه را هم  بخوانید ٬ خبرگزاری فارس :

به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، فائزه هاشمي كه در چند روز تعطيلات در تفرج در شمال كشور بسر مي‌برد اين منطقه را به قصد حضور در اغتشاشات روز عاشورا تهران ترك كرد.
وي روز عاشورا به همراه حدود 15 نفر از بستگان و خانواده در اغتشاشات حضور پيدا كرد.
گفتني است اغتشاشگران پيش از ظهر روز عاشورا با برگزاري تجمع‌هاي پراكنده در برخي خيابان‌هاي تهران به طرح شعارهاي ضدانقلابي و ساختار شكنانه زدند و در عين حال اموال عمومي، دولتي و شخصي را به آتش كشيدند.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت   توسط سهیل  | 

نامه روی کاغذ

 

 مهاجرت تک تک دوستان قدیمی  را از من گرفته است . امشب نامه ای روی کاغذ نوشتم برای بابک ٬ وقتی تمام شد هوس کردم بگذارمش توی وبلاگ .

 

 سلام .

نامه ات  هفته پیش به دستم رسید . مامان زنگ زد و گفت بابک نامه ای برای تو فرستاده که یک شب با همین بهانه رفتم آنجا ٬ دلم برای مامان و باباو شادی تنگ شده بود . شادی خانه نبود . مامان خیلی پیر شده بابک . بابا هم همینطور ٬ صحبت تو که شد مامان بغض کرد . خوب بودند همگی .

من هم خوبم ٬ اینجا همه خوبیم . فقط نمی دانیم چرا زنده ایم .  مملکت خیلی گیج و عجیب شده ٬ یک جورائی همه منتظریم . نمی دانم منتظر چه هستیم . نمی دانیم دلمان چه می خواهد . مثل نمایشنامه  در انتظار گودو ٬ اما به  وسعت یک کشور . بگذریم .

من نمی توانم بفهمم تو کی می خواهی دست از این مسخره بازی های خاص خودت برداری ٬ پسرجان دوران اینترنت است . کی قرار است با این چیزها اشتی کنی ؟ یادم نیست آخرین بار که روی کاغذ نامه نوشتم کی بود . من که هیج ٬ حداقل به مامان و بابا رحم کن ٬

پائیز خیلی سردی است . حداقل برای من ٬ بابک قضیه ماشا را که برایت نوشته بودم . چند وقت پیش تمام شد . صاف و ساده یک دوراهی بود . یک طرف ادامه تحصیل و رشد و رسیدن به آرزوها  . یک طرف هم برگشتن به ایران و ماندن با سهیل ٬ ماجرا در یک جمله همین بود . حالا از جزئیات و کلی اتفاق ها بگذریم . آخرش دیدم نمی توانم با سرنوشت او بازی کنم . شوخی که نیست . خودت می دانی من آدم خودخواهی هستم . ولی دیگر نه تا این حد .

هنوز زخمش تازه است . گاهی خیلی اذیت می شوم . یک جورائی احساس می کنم فقیر شده ام . توی دستم هیچی نیست . به طرز مضحکی مظلوم و سربه زیر ٬ اوضاعی داریم که نپرس . آدم یک تکه بزرگ از قلب و روحش را می دهد و در عوض چیزی به دست نمی آورد . فقط دلم خوش است که جلوی رشد یک نفر را نگرفتم ٬ هیچ جا هم نمی شود این را گفت ٬ فکر می کنم خیلی از ما یک چنین افتخاراتی را داشته باشیم .

 انسان مظلوم ترین موجود دنیا است .همیشه  اسیر شرایط است و اغلب هیچ کاری از دستش بر نمی اید . این را به ان دختر هم گفتم که من از تو هیچ گله ای ندارم . از دست این سرنوشت لاکردار عصبانی ام .

 کجائی بابک ٬ رفیق آواره ام ٬ هنوز شب ها قدم می زنی ؟ عکسی که فرستادی در همان روز اول گم کردم ٬ نمی دانم لای کدام کتاب لامصب گذاشتم . هرچه گشتم پیدا نکردم . اسم سگت یادم نیست ٬ هنوز داریش ؟ راستی دوماهی می شود  که یک بچه گربه دارم . وجودش غنیمت است . خیلی زیاد .

دیروز رفتم خدمت خانم صاحبخانه و قرارداد این خانه را برای یک سال دیگر تمدید کردم . آدم بدذات و قابل ترحمی است . چند روز پیش صبح که رفتم سوار ماشین شوم دیدم شب آمده اند و تمام پروژکتورهای سپر و سقف را باز کرده اند . نمی دانم چطور ٬ حداقل یک ساعت طول می کشد . خیلی دقیق و با سلیقه تک تک پیچ مهره ها را باز کردند . خلاصه این را برایش تعریف کردم و گفتم  باز خدا را شکر خودش را نبردند . پوزخندی زد و گفت ای بابا کی  ماشین شما را می برد ؟

به این فکر می کردم که آخرین بار کی شده به عمد به کسی نیش بزنیم یا تحقیرش کنیم ؟  من و تو اگر چیزی به کسی گفته ایم برای جواب بوده است ٬ طرف چیزی گفته و تو هم  جوابش را داده ای .

می گویند فروغ فرخزاد انقدر زخم زبان و دشنام شنیده بود که پس از ورود به هر مجلس از دم همه را مسخره می کرد . باور کن قصد پرخاش نداشت ٬ بیچاره از خودش دفاع می کرد .

بگذریم . اوضاع کار هم بد نیست . می توانم بگویم راضیم . داستان کوتاه می نویسم  اما  هول هولکی و شتابزده ٬ وبلاگ هم می نویسم . گاهی با جیپ می زنم به دشت و صحرا ٬ چند تا دوست خوب دارم .  می گذرد .

 ببخشید که سرتاسر این نامه غم و غصه شد . اما عیب ندارد . از دستت عصبانی ام بابک ٬ از دست تو و چند نفر دیگر که اینجا نیستند .می دانم منصفانه نیست. ولی  نباید می رفتی . من کاری به این که آنجا بهتر است ندارم . همینجوری عصبانی ام . از دست شماها که شریک سالهای زیادی از زندگی من بودید .

گول این روضه های من رو نخور . هنوز زیاد می خندم . از این که به چیزی وادار شوم بدم می اید . از تسلیم متنفرم و از نا امیدی و جبر و اجبار  ٬ نمی گذارم روزگار  تلخم کند . هنوز همون آدمم ٬ روی این یکی اصرار دارم . خیلی زیاد .

هوای خودت رو داشته باش رفیق خیلی عزیز ٬ این نامه را میدم به مامان که خودش به دستت برساند .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

بازگشت کمالی !

 

کمالی بک !

اینجاست !

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت   توسط سهیل 

باید سوسیس را بدون ادویه و فقط با نون همبرگری خورد !

 وقتی این داستان را خوندم خیلی خندیدم . شاید بعضی از شما این داستان را دیده باشید. به هرحال ممکن برای کسانی که نخوانده اند جالب باشد . به دلیل بعضی کلمات خاص شک داشتم که این داستان را پابلیش کنم یا خیر ٬ به هرحال من مجبور شدم اصطلاح اصلی را حذف و به جای آن از کلمه کفش بوسیدن استفاده کنم تا بشود اینجا پابلیش کرد .البته یکی دوساعت بدون سانسور بود . وقت نداشتم درستش کنم . حالا درست شد .

 

امروز صبح يک نفر در خونه من رو به صدا در آورد، وقتی در رو باز کردم يک زوج خوشتيپ و شيک پوش

رو ديدم، اول مرده صحبت کرد.

ياسر :

سلام عليکم، من ياسر هستم، و ايشون هم فاطمه هست.

فاطمه :

ما اومديم شما رو دعوت کنيم که بيای با من کفشای رضا رو ببوسی

من :

ببخشيد؟ راجع به چی صحبت ميکنيد؟ رضا کيه؟ و من برای چی بايد کفشاش رو ببوسم ؟

ياسر :

اگر کفشای رضا رو ببوسی ، بهت يک ميليون دلار جايزه ميده، و اگه نبوسی دهنت رو سرويس ميکنه.

من :

جريان چيه؟ يه حال گيريه عموميه؟

ياسر :

رضا يک ميلياردر خير خواه هست .رضا اين شهر رو ساخته .رضا صاحب اين شهره .رضا هرکاری بخواد

ميتونه بکنه، و دلش ميخواد که يک ميليون دلار به تو بده، ولی تا کفشاش رو نبوسی نميتونه بهت اين يک ميليون دلار رو بده.

من :

اصلا با منطق جور در نمياد !چرا؟

فاطمه :

تو کی هستی که در مورد رضا پرس و جو کنی؟ مگه تو يک ميليون دلار رو نميخوای؟ آيا نمی ارزه که آدم يکم کفش ببوسه بعد يک ميليون دلار بگيره؟

من :

چرا، اگه زياد سخت نباشه، شايد بيارزه.

ياسر :

پس تو هم بيا با ما کفشای رضا رو ببوس!

من :

شماها معمولاً کفشاش رو می بوسید ؟

فاطمه :

آره بابا، هميشه!

من :

و به شما يک ميليون دلار ميده؟

ياسر :

نه راستش، وقتی پول رو به شما ميده که اين شهر رو ترک کرده باشيد!

من :

پس چرا شما الان شهر رو ترک نميکنيد؟

فاطمه :

شما نميتونيد شهر رو ترک کنيد، تا وقتی که رضا به شما بگه !يا اينکه اگر ترک کنی رضا پول رو بهت نميده و دهنت رو هم سرويس ميکنه!

من :

شماها کسی رو ميشناسيد که کفشای رضا رو ماليده باشه، بعد شهر رو هم ترک کرده باشه و يک ميليون دلار هم گرفته باشه؟

ياسر :

مادر من برای چندين سال کفشای رضا رو مي بوسید، پارسال شهر رو ترک کرد، و من مطمئن هستم که يک ميليون دلار رو هم گرفته.

من :

مگه باهاش صحبت نکردی از وقتی که رفته؟

ياسر :

البته که نه، رضا چنين اجازه ای نميده!

من :

خوب اگر تاحالا با کسی که پول رو گرفته صحبت نکرده ايد از کجا ميدونيد که رضا واقعا چنين پولی ميده؟

فاطمه :

خوب يخورده اش رو قبل از اينکه از شهر خارج بشيد بهتون ميده .شايد حقوقت زياد بشه، شايد توی لاتاری برنده بشی، شايد يک اسکناس بيست دلاری توی خيابون پيدا کنی.

من :

اين به رضا چه ربطی داره؟

ياسر :

رضا يک سری روشها و ابزارهای خودش رو داره.

من :

ببخشيدا !ولی اين قضيه بيشتر شبيه يک جور کلاه برداری عجيب غريب ميمونه!

ياسر :

ولی پای يک ميليون دلار پول در ميونه !آيا ارزش آزمايش کردن نداره؟ و يادت هم نره !اگر کفشای رضا رو نبوسی دهنت رو سرويس ميکنه!

من :

خوب شايد بهتر باشه من خودم رضا رو ببينم، باهاش صحبت کنم و جزئيات رو از شخص خودش بگيرم...

فاطمه :

هيچکس رضا رو نميبينه !هيچکس با رضا صحبت نميکنه!

من :

پس شما چجوری کفشای رضا رو می بوسید؟

ياسر :

بعضی وقتها همينجوری دستهامون رو جوری تکون ميديم که انگار داريم کفش می بوسیم و بعد کفشای رضا رو تصور ميکنيم، بعضی وقتها هم کفشای مجید رو می بوسیم، بعد مجيد کفش بوسی ها رو به رضا منتقل ميکنه.

من :

مجيد کيه؟

فاطمه :

مجيد دوست ماست، مجيد همون کسيه که مارو با بوسیدن کفشای رضا آشنا کرد، ما فقط کافی بود چند بار مجيد رو ببريم بيرون شام بهش بديم.

من :

و شما هم هرچی مجيد گفت باور کرديد؟ باورکرديد که يک رضايی وجود داره و اينکه رضا از شما می خواد کفشاش رو ببوسید  و اينکه به شما پاداش ميده؟

ياسر :

نه بابا !مجيد يه نامه از رضا داره که خيلی وقت پيش از رضا گرفته و تمام اين قضيه رو خوب توضيح داده، بيا بگير يک نسخه از اين نامه رو همراه خودمون آوديم.

 

 

                                      بنام رضای میلیاردر و بخشنده مهربان

 ببوسید کفش های رضا و خواهید گرفت یک ملیون دلار ٬ چه دلارهائی .۱ بخورید به اعتدال مشروبات الکلی را  ۲ به درستی سرویس کنید دهان کسانی که شبیه شما فکر نمی کنند ۳ خوب تغذیه کنید ۴ رضا خودش این لیست را دیکته کرده است ۵ خود رضا این متن را دیکته کرده است ۶ همانا ماه از پنیر سبز ساخته شده است ۷ هرچه رضا بگوید همان درست است و اگر قبول نکنید دهنتان سرویس است چه سرویس شدنی ۸ پس شستشو کنید دستهایتان را بعد از توالت رفتن ۹ سوسیس را با نان همبرگری بخورید و از ادویه استفاده نکنید ۱۰ مشروبات الکلی نخورید ۱۱ کفش های رضا را ببوسید وگرنه او دهن شما را سرویس خواهد کرد .         

  نوشته شده توسط مجید

من :

به نظر مياد اين کاغذ مال خود مجيد باشه !زيرش نوشته ماله مجيده!

فاطمه :

رضا که خودش کاغذ نداره.

من :

من مطمئن هستم که اگر يکم تحقيق کنيم، ميبينيم که اين دست خط خود مجيده!

ياسر :

البته اين رو رضا بهش ديکته کرده

من :

مگه شما نگفتيد هيچکس نميتونه رضا رو ببينه؟

فاطمه :

الان صحبت نميکنه، قبلاً با يک نفر صحبت کرده

من :

اما شما گفتيد آدم خير خواهی هست، کدوم آدم خير خواهی فقط بخاطر اينکه بقيه باهاش همفکر نيستند دهنشون روسرويس ميکنه؟

فاطمه :

اين خواست رضا هست !رضا هرچی ميگه درسته!

من :

اين رو از کجا ميدونيد؟

فاطمه :

آيه هشتم همينو گفته ديگه !همون برای من کافيه که قبول کنم هرچی رضا ميگه درست ميگه!

من :

آخه شايد دوستتون مجيد همه اينها رو از خودش در آورده باشه!

ياسر :

نخير اصلاً امکان نداره !آيه پنجم ميگه که اين آيه ها مستقيماً از طرف خود رضا ديکته شده !از اين گذشته آيه 2ميگه به اعتدال مشروب بخوريد، آيه 4 ميگه خوب غذا بخوريد آيه 9 ميگه بعد از توالت رفتن دستهاتون رو بشوريد .همه ميدونن اين چيزها درسته، پس بقيه هم بايد درست باشند!

من :

اما آيه 11 ميگه مشروبات الکلی نخوريد و اين در تناقضبا آيه 2 ، و آيه 7 هم ميگه ماه از جنس پنير سبزه !که خوب اين کاملاً غلطه!

ياسر :

بين آيه 2 و 11 هم تناقضی وجود نداره، آيه 2 فقط آيه 11 رو توضيح ميده و شک رو برطرف ميکنه !در مورد

ماه هم، شما که به ماه سفر نکردی، نميتونی مطمئن باشی که ماه جنسش از پنير سبز نيست.

من :

دانشمندها بطور يقين معتقدند که ماه از سنگ درست شده!

فاطمه :

ولی دانشمندها هنوز نميدونن که سنگ ماه از روی زمين اومده، و يا اينکه از فضا اومده، به همين دليل ممکنه اصلاً سنگی نباشه، از جنس پنير سبز باشه!

من :

من تو اين زمينه تخصص ندارم، ولی فکر ميکنم اين تئوری که ماه از زمين جدا شده رد شده، از اين گذشته، اينکه ما ندونيم ماه از کجا اومده به اين معنی نيست که ماه از پنير سبز ساخته شده باشه!

ياسر :

آفرين !پس به اين نتيجه ميرسيم که دانشمندها اشتباه ميکنند، عقل بشر ناقصه ولی رضا هميشه درست ميگه!

من :

ما واقعا به اين نتيجه ميرسيم؟

فاطمه :

البته که ما به همين نتيجه ميرسيم، آيه شماره 8 همينو ميگه!

من :

شما داريد ميگيد رضا هميشه درست ميگه برای اينکه اين سوره همينو گفته، از اون طرف ميگيد سوره درست ميگه برای اينکه رضا اين سوره رو به مجيد ديکته کرده، و ما ميدونيم که رضا واقعا اين سوره رو ديکته کرده به دليل اينکه سوره همين رو ميگه !اين رو بهش ميگن دور !منطق دايره ای، اين مثل اينه که بگيم رضا درست ميگه بخاطر اينکه رضا" ميگه "که درست ميگه!

ياسر :

آفرين، حالا داری ميفهمی، چقدر واقعا خوبه که آدم به مسير و خط و راه رضا بياد و بينش اون رو ياد بگيره.

من :

آخه ...حالا بيخيال !جريان اين سوسيسه چيه؟

فاطمه :

از خجالت سرخ ميشود.

ياسر :

سوسيس رو بايد با نون همبرگری خورد، ادويه هم نبايد زد !اين روش و سنت رضا است، هر چيز ديگری غلطه!

من :

اگر نون همبرگری نداشته باشی چی؟

ياسر :

اگه نون همبرگری نداشته باشی سوسيس هم نبايد بخوری، سوسيس بدون نون همبرگری غلطه، حرامه!

من :

سوس خردل و ادويه و اينها چی؟ نبايد استفاده کنيم؟

فاطمه :

به شدت بهت زده ميشود.

ياسر :

شما حق نداری به مقدسات توهين کنی، اين چه طرز برخورده؟ !هر نوع ادويه ای غلطه !حرامه!

من :

پس مقدار زيادی کلم رنده شده و مقداری سوسيس خورد شده در کنارش، کلاً ديگه بحث نداره، کاملاً غلطه، نه؟

فاطمه :

انگشتهايش را در گوشهايش فرو ميکند و ميگويد" من ديگه به اين حرفها گوش نميکنم "!و شروع به آواز خواندن ميکند" لا لا لا لا لای لا لا"

ياسر :

وای چه کار وحشتناکی !کدوم آدم فاسد منحرفی ممکنه چنين چيزی بخوره؟

من :

خيلی خوشمزه هست، من هميشه ميخورم!

فاطمه:

غش ميکند.

ياسر :

فاطمه را در حال غش کردن ميگيرد و ميگويد" اگه من ميدونستم تو يکی از اون جور آدمها هستی، هيچوقت وقت خودم رو هدر نميدادم، وقتی رضا دهنت رو سرويس ميکنه من هم اونجا خواهم بود، و در حالی که پولهام رو می شمرم به توی بدبخت ميخندم، من بخاطر تو کفش های رضا رو می بوسم، خيلی آدم بدبخت بدون نون همبرگری کلم تيکه تيکه شده خوری هستی."

بعد از اين، ياسر فاطمه رو به سمت ماشينشون برد و راهشون رو کشيدند و رفتند.

نوشته جان کوپر

 

راهنمائی کوچولو : خوردن سوسیس با نون همبرگری بدون هیچ ادویه ای یعنی ازدواج !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

داستان ها

 

هزار پله به دریا مانده است

که من از عمر خود چنین می گویم .

خواهرم و خانواده اش رفته بودند کانادا و من هم وظیفه داشتم  خانه آنها را برایشان  اجاره بدهم . روزی یک خانم و اقا آمده بودند برای اجاره خانه ٬ ترکیب نامتجانسی داشتند . مرد حدود سی و چند ساله و بازاری تیپیک بود . مایه دار و بورژوای درست و حسابی . به وضوح تحصیل کرده نبود ٬ حرف ها لهجه دار و به شدت عامیانه  . قیافه اش هم زیر متوسط .

اما خانمه یک دختر بیست و شش هفت ساله بسیار جذاب ٬ زیبا و خوش پوش بود . خیلی هم قشنگ حرف می زد و صدای خوبی داشت . سرزنده و با انرژی . خیلی تابلو بود که انگیزه این ازدواج چیزی جز پول نیست . یا حداقل حدس من این بود . آنها خانه را دیدند و خیلی هم پسندیدند . من خوشحال شدم که اگر خدا بخواهد این خانه را اجاره می کنند و همگی از شرش خلاص می شویم .

در مرحله آخر بازدید خانه رفتیم پائین تا سونا و استخر را هم ببینند . در همین حال یک پسر خیلی خوش تیپ از استخر خارج شد . دخترک با دیدن پسر چشمهایش برق زد . اما اقاهه خیلی  ترسید و دست و پایش را گم کرد . بلافاصله عیبی روی خانه گذاشت و به کلی از اجاره اش منصرف شد .

من این قضیه را تبدیل به یک داستان کوتاه کردم . البته با اندکی تغییر . هفته قبل این داستان را در کلاس اقای میرصادقی خواندم و او هم خیلی خوشش آمد ٬ گفت بچه ها برای این داستان دست بزنند . این چیزی نیست که به طور روزمره اتفاق بیفتد . میرصادقی  خیلی سخت گیر است . من  خوشحال شدم . 

این هفته هم دوباره نوبت من بود که داستان بخوانم . طبق معمول تنبلی و گرفتاری نگذاشت وقت کافی صرفش کنم ٬ با عجله  نوشتم . در واقع سر نهار نوشتم . وقتی در کلاس داستان را خواندم همه گفتند خیلی داستان بدی بود ٬ میرصادقی هم کفرش درآمد و می گفت از تو بعید است چنین داستان مزخرفی بنویسی .

این یکی هم سوژه اش این بود . روزی به خانه خانمی رفته بودم که سالها قبل با هم دوست بودیم و رابطه داغی داشتیم . حالا من بعد از مدتها این خانم را می دیدم . او دیگر با خانواده زندگی نمی کرد و برای خودش خانه ای خریده بود .  برای شام  آنجا رفته بودم . مدام لحظه های قدیم به یادم می امد . به طرز مسخره ای توقع داشتم این خانم مثل سابق من را دوست داشته باشد یا حداقل این را نشان دهد . اما او کاملا بی تفاوت بود . من می دانستم توقعم بی معنی است اما این حالم را خوب نمی کرد . وقتی از آنجا آمدم بیرون خیلی افسرده بودم و مخصوصا به دوست پسرش خیلی حسودی می کردم . البته می گفت تنها است و با کسی رابطه ندارد . اما مطمئن بودم دروغ می گوید . حس متناقض و بدی داشتم . از یک طرف به خودم می گفتم پسر مگر دیوانه شدی ؟ چرا باید بعد از این همه وقت او همچنان تو را دوست داشته باشد ؟ از یک طرف هم دوست داشتم بدانم دوست پسرش کیست و خلاصه این هم سوژه داستان مزخرف امروز بود .

اما این سوژه را دوست دارم . باید یک بار دیگر بنویسم . این بار  دقت کنم و با حوصله بنویسم .

امروز بعد از کلاس . من و سحر  با جیپ راه افتادیم به سمت خانه ٬ قرار بود روزبه و غزل هم به ما ملحق شوند . یکی از خانم های کلاس هم با ما آمد چون باران می آمد . می خواست تا سر اتوبان صدر  با ما باشد . جیپ لامصب ناگهان خاموش کرد . موتور را بررسی کردم و متوجه شدم سرباطری ایراد دارد .

من همیشه حواسم به ماشین هست . یکی از افتخارات من این است که هیچ وقت نمی گذارم کار به آنجا بکشد که ماشین وسط راه خراب شود . هر قطعه ای را به محض مستهلک شدن تعویض می کنم . وقتی کسی را کنار خیابان با ماشین خراب می بینم به نظرم  راننده بی مبالات و سهل انگاری است . معتقدم ماشین از مدتها قبل به آدم می فهماند که من اوضاع خوبی ندارم و اگر من را درست نکنی وسط خیابان خراب خواهم شد .

و حالا این بلا سرخودم آمده بود . من که خیلی هم در مکانیک ماشین ادعا دارم .  البته عیب هم خیلی احمقانه و نادر بود . یعنی سرباطری که یک قطعه مسی است بی دلیل شکسته بود . خیلی عصبانی شدم و کفرم به معنای دقیق کلمه درآمد . مجبور شدم ماشین را گوشه ای پارک کنم . بقیه راه را زیر باران با سحر پیاده رفتیم . آن خانم بیچاره هم که هیچ .

اما در عوض شب خوبی بود . کلی خرید کردیم و هله هوله خریدیم . سحر جو گیر شد و یک بسته خاویار خرید . روزبه هم نیم بطر ویسکی آورد و کل شب به حرف زدن ٬ غیبت کردن و خندیدن گذشت .

وقتی بچه ها رفتند . مثل باغچه ای که ناگهان یک گله گنجشگ به سراغش بیایند . چند دقیقه جیک جیک شادمانه ای سر بدهند . بعد ناگهان پر بکشند تا باغچه سوت و کور و تنها به جای بماند . حس خیلی بدی به سراغم آمد . نوعی تنهائی شدید فضا را پر کرده بود . با چنان غلظتی که می شد آن را مثل کیک برید و با چائی خورد . شاید باید به آن تن درمی دادم  . اما من تسلیم نشدم و آن را با اردنگ از مغزم بیرون کردم . افتادم به جان خانه ٬ ظرفها و جاروبرقی و هرچه برای خلاص شدن از شر این فکر لازم بود . همه را به دقت انجام دادم و خلاص .

شاید همه اینها تعبیر کابوسی بود که دیشب دیدم  . کابوسی تکراری است که از سالها قبل  هر از گاهی به سراغم می اید و هر بار قبل از تمام شدنش از خواب می پرم . خواب دیدم . صدائی با التماس و خواهش ٬ صدائی لرزان و بغض الود مدام می گفت سهیل تو رو خدا....تو رو خدا....

صدا آشناست . اما صاحبش را پیدا نمی کنم . صورت و اندامش هم چیزی را مشخص نمی کند . فقط می دانم یک زن یا یک دختر است . نمی دانم چرا التماس می کند و از جان من چه می خواهد  . هروقت این را می بینم می ترسم . خیلی می ترسم . خیس عرق  از خواب می پرم .

دیشب هم به همچنین ٬  نشستم روی صندلی و یک سیگار کشیدم . قندون هم بیدار شد و آمد توی بغلم نشست .  سیگار تمام شد و قندون خوابش برد . من نتوانستم بخوابم . ساعتها بیدار بودم . تاریکی بود ٬ سرما و ترس ٬ نزدیک صبح خوابم برد . ساعت نه بیدار شدم و کتری را گذاشتم روی اجاق تا جوش بیاید . تصمیم گرفتم تا چای حاضر شود ده دقیقه بخوابم .

 وقتی بیدار شدم ساعت دوازده ظهر بود . اب کتری به کلی بخار شده بود . نزدیک بود ذوب شود . آخر داستانی که در چنین وضعیتی نوشته شود چه از اب در می اید .  تمام انگیزه و حس و حال داستان نویسی  با آب کتری بخار شد . نتیجه داستانی عجولانه شد ٬ تلخ و بی روح .

 

 

 

پی نوشت به ماریلا :

تشخیص صرع با  MRI نیست و ربطی به آن ندارد . روش رایج همان نوار مغزی است . من حرفم را اصلاح می کنم و تصور می کنم مشکل ایشان  صرع نیست . متناقض بودن نشانه ها و عوامل دیگر همگی دال بر هیستریک بودن و یا تمارض است . مخصوصا تمارض . یعنی عمدی است و در این موارد بیمار به دنبال یک نفع یا مقصود خاص است .

به شیما :

برای من جالب است که این اصطلاح را کجا شنیدید . به هرحال  بوفه دلیران یا Boufee delirant ( اگر درست نوشته باشم ) یک اصطلاح فرانسوی و مربوط به بیماری است با نشانه های فوران ناگهانی رفتار پرخاشگرانه و گیجی شدید و هیجان دیداری _ حرکتی .  این بیماری در ایران  وجود ندارد . زیرا اختلال وابسته به فرهنگ است و مربوط به آمریکای جنوبی و لاتین است . این بیماری بسیار نادر و فقط در رفرنس های تخصصی دیده می شود و فقط به درد سئوال کنکور می خورد . برای اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به کتاب شرح و تشخیص بیماری های روانی یا همان  dsm معروف ترجمه دکتر نیکخو . در نهایت وقتی سئوال می پرسید لطفا جائی را برای جواب مشخص کنید ! خدای نکرده  ای میل یا چیزی شبیه به آن تا من بتوانم جواب بدهم و اینجوری پی نوشتی نباشد !

پی نوشت : یاهو مسنجر من از یکی دو روز قبل بالا نمی اید . مال شما هم اینطوری است ؟ نکند ملاحظات امنیتی مربوط به شانزده آذر است ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3