تبليغاتX
عقاید یک دلقک

عقاید یک دلقک

آئین تقوی ما نیز دانیم . لیکن چه چاره با بخت گمراه..

عکس های مستهجن !!

 

بچه که بودم . یکی از بزرگترین تفریحاتم . گرد آوری عکس بود . اون موقع مثل الان نبود که بری توی اینترنت و واسه خودت هرچی دلت خواست داون لود کنی .

مجله ای هست به نام بوردا . که در واقع ژورنال خیاطی است . بورداهائی که تک و توک توی خانه ما به هم می رسید . جزو منابع و رفرنس های اصلی من بود !

روزی متوجه شدم که یک بوردای جدید خریده اند . خیلی سریع و به محض این که فرصتی گیر آوردم ترتیب یکی از صفحاتش را دادم که توش عکس دختر بسیار زیبائی با لباس زیر بود . به فاصله نیم ساعت بعد . متوجه شدم که خواهر بزرگه به کوچیکه می گوید : تو فلان عکس رو دیدی ؟ دیدی دختره چه خوشگله ؟

ولی بیچاره ها هرچی مجله را ورق زدند نتوانستند پیدایش کنند و بنابراین خیلی سریع آمدند و یقه من را چسبیدند !

ولی من به هیچ وجه نمی خواستم قبول کنم و بنابراین تقصیر را انداختم گردن بابای بیچاره که اصلا روحش هم از این ماجرا خبر نداشت و با کمال پر روئی گفتم که خودم دیدم داشت مجله را پاره می کرد !!! فک کن !  بیچاره بابا !

مسخره اینجا بود که بابای بیچاره هر عیبی که داشت دیگر اهل چنین کارهائی نبود . ولی من با چنان اعتماد به نفسی این موضوع را به آنها گفتم که  واقعا باور کردند ! این یکی از معدود دفعاتی است که دروغ موفقیت آمیزی گفته ام و اساسا دروغگوی خوبی نیستم .

باری . این عکس ها به تدریج جمع می شد و وقتی که تعدادشان زیاد می شد .دچار عذاب وجدان می شدم و  همگی را طی مراسمی آتش می زدم ! بعد از یکی دو روز هم پشیمان می شدم و دوباره روز از نو . روزی از نو !

راستش این که حتی الان هم گاهی چیزی از اینترنت داون لود می کنم . هرچند که این کار به علت کندی طاقت فرسای اینترنت و زمان زیادی که داون لود عکس می برد چندان هم مورد علاقه ام نیست . در ضمن در این زمینه کمی هم سخت گیرم و سلیقه خاص خودم را دارم .

منظور این که خیلی از عکس ها که ممکن است به نظر بعضی ها واقعا جالب باشند  بالعکس حال من را بد می کنند . خیلی از عکس های پورنو هم همینطور ( مثلا نود درصد عکس های دو نفره !! ) ولی مانکن ها و بعضی از پورنو استار ها را دوست دارم . برای مثال عکس های موسساتی مثل پلی بوی و پنت هاوس بسیار خوب هستند و هیچ چیز مشمئز کننده ای در آنها نیست . به هرحال از این جماعت یانا کووا  محبوبترین مانکن من است . بیشتر به خاطر صورت ظریف و نگاه سردش . تترا پاتریک در بعضی مواقع عالی است ( دورگه انگلیسی و تایلندی است )  پاملا اندرسون هم که حتما مسبوق نظرتان هست . کول جونز هم بد نیست .

و اما فیلم . متاسفانه اصلا اهلش نیستم و راستش این که اولین باری که یک فیلم پورنو را دیدم تا یک هفته از احساس چندش نمی توانستم رهائی پیدا کنم . و حتی همین الان هم ممکن است دیدن یک صحنه باعث شود که نتوانم شام بخورم یا یک چنین چیزی ...

در ضمن کابوس اصلی برای من دیدن صحنه های بین دوهمجنس ( منظورم مرد ها است )  یک بار داشتم توی کانال های ماهواره می گشتم . تصادفا چنین صحنه ای به پستم خورد و خدا می داند چه پدری ازمن در آورد !

راستی به این دقت کرده اید که چقدر کانال های پورنو زیاد شده است ؟ قبلا از این خبرها نبود . ولی الان یکی در میان کانال ها همینطورند . مخصوصا مد شده که دخترکی با یک تلفن می نشیند و این لوس بازی ها . اکثرا هم زشت و بد هیکل هستند . در ضمن من نمی فهمم که زنگ زدن به این جماعت واقعا چه لطفی می تواند داشته باشد ؟ البته نود درصد این کانال ها هم عربی هستند و واقعا این قبیل مسخره بازی ها  فقط لایق یک مشت بچه پولدار ابله عرب است !

پی نوشت : پیرو همین پست . از این به بعد هر از گاهی یکی از این عکس ها را برایتان می گذارم آن بالا گوشه وبلاگ تا حالش رو ببرید !

پی نوشت بعدی :

به سارو : رفیق من خودم فعلا کار نمی کنم . برو به این آدرس :

میدان کاج ( سعادت اباد ) به سمت شمال برو . روبروی بیمارستان . ساختمان پلیکان . طبقه پنجم . دکتر ساعد احمدی .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت   توسط سهیل  | 

...

 

عصری مهیار تماس گرفت و گفت که بابت انجام کاری شب سری به او بزنم . گفتم باشد . واقعا هم هیچ کار خاصی برای امشب نداشتم .

از توی اپارتمان سر و صدای دیوانه واری می آمد که مربوط  به مهمانی همسایه جدید بود . دوتا خواهر بیست و چند ساله را چند روز پیش توی پله ها دیده بودم . ولی درست خبر ندارم که چند نفرند و  چه کاره اند . در ضمن اساسا از ایجاد هرنوع رابطه ای با همسایه جماعت بیزارم .

تا حوصله اش را پیدا کنم و لباس بپوشم و این حرفها  . ساعت از ده هم گذشت . وقتی رفتم آنجا با کمال حیرت دیدم که دوست قدیمی ام خانم دکتر هم آنجاست . که البته آمده بود به لوسی سر بزند .

نشستیم چهارنفری با برادر مهیار  به حرف زدن . دکتر می گفت که پس فردا می رود افریقای جنوبی . ژوهانسبورگ . تعجب کردم که آنجا دیگر برای چه . بعد فهیدم دوست پسر جدیدی پیدا کرده و این آش هم دست پخت او است .

برگشتنا به قدیم ها فکر می کردم . بی هیچ تاسفی . راستش این که بیشتر حس رضایت داشتم . هیچ چیز دندان گیری در آن وجود نداشت . حتی برای امشب من که برای فکر و خیال منتظر یک بهانه بودم .

رسیدم جلوی خانه و داشتم جیپ را توی پارک می زدم که متوجه شدم چند تائی از مهمانهای پارتی کذائی دم در ایستاده اند . دخترکی به من گفت : آقا آژانسه ؟ و بقیه شان خندیدند .

خواستم  چیز مناسبی بگذارم توی قابلمه اش ولی منصرف شدم و مثل  بچه آدم رفتم توی خانه . توی اسانسور بوی عطر پیچیده بود . لعنتی توی طبقه ای که مهمانی برگزار بود استاپ کرد . یکی در را باز کرد و به محض دیدن من گفت ببخشید و دوباره در را بست .ولی من در این فاصله صورت و بازویش را دیدم که چیزی شبیه سیم خاردار دورش تتو شده بود . اسانسور راه افتاد .ناخودآگاه برگشتم توی اینه اش و خودم را دیدم . یک لحظه جا خوردم . موجودی نزار و خسته که به زور روی پا بند بود . و هر از گاهی مثل یک حیوان عطر خفیف توی اتاقک را بو می کشید ...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت   توسط سهیل  | 

دورتر از دور ایستاده ای . در مهی بر دریا...

 

خوب . راستش این که امروز خیلی جدی تصمیم داشتم که آپ کنم . و صد البته این تصمیم هم مثل خیلی از تصمیم های دیگر زندگی ام  عملی نشد ! البته نه این که کاملا عملی نشده باشد . به هرحال شما دارید این را می خوانید . هرچند متاسفانه یکی از پست های قدیمی است ! دوستانی که از قدیم خواننده اینجا بودند . حتما یادشان هست که یک زمانی کارخانه ما در نزدیکی فرودگاه امام بود و من در آنجا سگی داشتم به نام راجر . این پست مربوط به همان زمانها است . موقعی که داشتم می خواندمش به این فکر بودم که آدم لامصب چقدر عوض می شود . حتی در این فاصله یک سال و نیم که چندان هم زمان زیادی نیست ...

 

شب های هجر را گذرانديم و زنده ايم....ما را به سخت جانی خويش اين گمان نبود.

 

 ددی و مامی به کيش رفته بودند و امروز برگشتند . دلقک تنهائی خيلی را دوست دارد . اما ديروز و امروز از صبح تا شب سر کار بود . اين که آدم توی يک خانه تنها باشد و هيچ کسی هم قرار نيست که سری به تو بزند....البته می تواند خيلی هم آرامش بخش باشد . اما نمی دانم چرا در اين چند روزحتی تصور تنهائی هم مرا به وحشت می انداخت......

ديروز عصر وقتی می خواستم از سر کار به خانه برگردم  ناگهان فکر عجيبی به سرم زد . درب ماشين را باز کردم و راجر را صدا زدم . بدو بدو آمد و پريد توی ماشين . لابد فکر می کرد مثل هميشه قرار است به يک گردش کوتاه برود . اما اين گردش کوتاه تبديل به يک ماشين سواری طولانی شد و راجر را با خودم به خانه آوردم ....

توی ترافيک تهران سرش را از پنجره بيرون آورده بود و با تعجب به هزاران هزار آدم و ماشين توی خيابانها نگاه می کرد . هر کسی او را می ديد ازديدن سگ به اين بزرگی توی ماشين حيرت زده می شد و مردم همگی او را  به هم نشان می دادند . بالاخره به خانه رسيديم و راجر توی خانه هم مثل  دهاتيها رفتار می کرد و حتی چند بار به تلويزيون پارس کرد !

شب کنار تختم خوابيد . نصفه شب با صدای ناله اش بيدار شدم . ظاهرا داشت کابوس می ديد . لابد خواب می ديد توی اين جنگل سيمان و آهن گم شده و به هيچ عنوان راهش را پيدا نمی کند . شايد هم خواب می ديد اطرافش را آدمهائی با چهره های بی تفاوت و سرد احاطه کرده اند . با نگاه هائی خصمانه و یخزده...

نوازشش کردم و از خواب پريد . معلوم بود حالش چندان خوب نيست .او به فضای باز عادت کرده و ظاهرا از خانه و ديوارهايش خوشش نمی آمد با آن همه پشم بلندی هم که دارد هوای خانه برايش خيلی گرم بود .آخر راجر از اين سگهای کوچولوی تزئينی نيست که بتواند در آپارتمان زندگی کند . او خيلی درشت است و حدود شصت و خورده ای کيلو وزن دارد .

صبح با من به کارخانه برگشت . به وضوح معلوم بود از برگشتن به آنجا خيلی خوشحال است ....

اگر  چند هفته پيش بود . چقدر اين تعطيلات آخر هفته می توانست لذت بخش باشد. چون مثل الان تنها نبودم .

خيلی از کلمه اگر بدم می آيد . به اين قضيه دقت کرده ای ؟ تمام حسرت ها با همين کلمه شروع می شود . ....اگر تو بودی........اگر تو می امدی.....اگر من و تو اين همه ترديد نداشتيم ...اگر من آنقدر جسارت داشتم که به تو می گفتم ......به تو می گفتم که شايد من و تو ......

 از اين سنگين تر آيا غمی هست ؟

                                    دور تر از دور ايستاده ای

                                   در مهی بر دريا                                    

                                          نامت رويا...نامت آرزوست...

                                               ترا فقط به نام می شناسم

                                                          آه آرزو

                                                              آرزو

                                                                  آرزو....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت   توسط سهیل  | 

آئین تقوی ما نیز دانیم لیکن چه چاره با بخت گمراه....

 

جانا چه گویم شرح فراقت             چشمی و صدنم جامی و صد آه

مهر تو عکسی بر ما نیفکند           ائینه رویا . آه از دلت  آه

آئین تقوی ما نیز دانیم                   لیکن چه چاره ؟ با بخت گمراه

ماشیخ و واعظ کمترشناسیم           یا جام باده یا قصه کوتاه

ما را به رندی افسانه کردند            پیران جاهل ٬شیخان گمراه

گر زهر نوشم ٬ باری از آن دست    ور خاک گردم٬ باری در آن راه

کافر مبیناد آن غم که دیده است      از قامتت سرو ٬ از عارضت ماه........

 

 

 

امسال تابستان ٬ خفه تر و گرم تر و کسل کننده تر از هر تابستان دیگری است که در زندگی داشته ام . نه اتفاقی و نه ماجرائی . هیچ . همین .

دیروز عصر . بچه محل قدیمی ام ( زهره )  با دو نفر دیگر از دوستانش آمده بودند . به بهانه فیلم گرفتن و این حرفها . در حین صحبت هایش گفت که اخیرا از شدت بی کاری به یاد وبلاگ دلقک افتاده و خوانده و خوانده اند و فلان و بیسار ...

از چند تا ماجرای قدیمی پرسیدند . و این که آخرش چی شد ؟ جواب دادم و در همان حین به این فکر افتادم که یعنی حالا من باید به خاطر هرآنچه نوشته ام از این و آن خجالت بکشم ؟

گفتند بیا بریم یک دوری بزنیم . نشستم روی صندلی عقب و زهره  رفت طرف خیابان کوهستان و خیابان پیچ در پیچ و سربالائی را انقدر رفتیم تا رسیدیم به تهش . حالا این هم از تهران که زیر پای ماست . و چه دود غلیظ وحشتناکی از وسط شهر به بالا می رفت . یکی از بچه ها گفت که گویا بازار اتش گرفته و بعد فهمیدم سه راه امین الحضور بوده . به هرحال از حجم دود مشخص بود که قضیه شوخی نیست .

یک ربع بعد برگشتیم . تمام توی راه به فکر این وبلاگ بودم . این که اصلا چرا باید می نوشتم ؟ چه چیز را ؟  چرا باید خودم را به گذشته ام چهار میخ کنم ؟ چه لطفی و چه اهمیتی دارد ؟ 

انگار که وسط یک اکواریوم بزرگ گیر کرده باشی و همه ملت تماشایت کنند . نمی خواستم . دیگر این را نمی خواستم . هرچند که در یکی از اولین پست هایم اینجور نوشته بودم :

قصه ها و خاطرات .انبوهی از خاطرات . تا سر انجام نیاز به بیان کردنشان به سراغم امد . نیاز به کسی که با من باشد . هرکس . حتی غریبه ها . که بتوانم با انها حرف بزنم .خیال کنم حرفهایم را می شنوند . سالیان سال . و حالا نیاز به کسی که بشود به او ناگفته ها را گفت . بتوانم خیال کنم کسی حرفهایم را می شنود . آنچه . اکنون هستم . هرچند فایده ای ندارد

امروز عصر به این فکر افتادم که واقعا هم فایده ای ندارد . رفتم توی وبلاگ . بوی کهنگی . انگیزه ای که دیگر نیست . ساعتهای متوالی تایپ کردن . دوسال تمام . خدایا چه انگیزه ای . عظمی کور  برای ثبت هر آن چه در زندگی ام اتفاق افتاده . انگار که می ترسیدم چیزی از یادم برود و حالا می خواستم با نوشتن چهار میخش کنم . طوری که دیگر نتوانند فرار کنند . ولی حالا دیگر نمی خواهم . بگذار بروند . چه اهمیتی دارد ؟

نیاز ناگذیر به نوشتن و باز هم نوشتن . انگار که محکوم بوده ام تا عذاب خاص خودم را تحمل کنم . نمی خواهم . این همه را نمی خواهم.

بنابراین رفتم توی مدیریت وبلاگ و فشار دگمه حذف . ولی با نا امیدی متوجه شدم که این امکان از مدیریت وبلاگ حذف شده است . واقعا که این پرشین بلاگ چیز کثافت خنده آوری است . به هرحال من کلافه تر از آن بودم که به این سادگی از میدان به در بروم .

خیلی راحت . البته چندان راحت هم نبود . چون من یک راه حل احمقانه ولی  موثر پیدا کردم که فقط احتیاج به کمی زمان داشت . خیلی ساده شروع کردم به حذف کردن تک تک پست ها . فقط پست آخر را گذاشتم بماند و آن هم البته چیزی نبود به جز ارجاع خواننده ها به همین وبلاگ .

البته کمی تاسف آور بود . این را پنهان نمی کنم . ولی در عین تاسف بار بودن لازم هم بود . دیگر زمان آن وبلاگ به سر رسیده بود . انسان ها هم همینطور میمیرند . این را باور کنید .

در نهایت چیزی حدود  پنج یا شش پست را در کامپیوتر ذخیره کردم . چون به نظر خودم حیف بودند . خنده دار نیست ؟ این همه پست مملو از ماجراها و خود ستائی ها و خود زنی ها . اتفاقات خوب و بد . همه چیز . و بعد آدم به راحتی همه را پاک می کند . واقعا خنده دار است . انقدر که موقع نوشتن این پاراگراف گریه ام گرفت . این را هم باور کن .

باری . در آخر باید تاکید کنم که حذف ارشیو عقاید یک دلقک به معنای تعطیل شدنش نیست . لطفا کسی خوشحال نشود ! من می نویسم همچنان که تا به حال نوشته ام . و این وبلاگ ادامه دارد . علت پاک کردن ارشیو هم همان بود که در بالا گفتم . احساس کهنگی و روزمرگی که وبلاگ قدیمم به ان دچار شده بود . مرا وادار کرد که همه اش را پاک کنم . راستش این که موقع حذف ارشیو فکر می کردم که تجربه بدی هم نبود . در ضمن بگذارید یک چیزی را اعتراف کنم . وبلاگ خودم به نظرم یکی از بهترین وبلاگ هائی بود که دیده ام !  نمی خواهم به خودستائی متهم شوم . ولی این را جدی گفتم . هرچند که گفتن این حرف در این لحظه مثل همان حرفی است که آدم بعد از مرگ دیگران می زند . خدابیامرزدش ! آدم خوبی بود !  در ضمن فکر می کنم اکثر وبلاگ نویسان فکر می کنند که وبلاگشان خیلی بهتر از وبلاگ های دیگر است !

عقاید یک دلقک در پرشین بلاگ طبق آمار کانتر وبلاگ در مجموع چیزی در حدود یک صد هزار خواننده داشت . حالا باید دید این یکی چه می کند .

باری . یکی از پست های وبلاگ قدیم را در اینجا کپی می کنم . اگر اشتباه نکنم قبلا هم یک بار این پست را تکرار کرده ام . ولی اهمیتی ندارد چون خودم این پست را خیلی دوست دارم .

 

اسپرسو ٬ اندوه ٬ عقايد يک دلقک

گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند

گفتا همه ان بود که بر لوح جبین بود....

 

اول از همه : کلمات پر رنگ در میان متن . همگی از کتاب عقاید یک دلقک . نوشته هاینریش بل انتخاب شده اند . اما بعد :

آن شب . من و رویا خواهرم در خانه تنها بودیم . علتش دقیق به خاطرم نیست . تصور می کنم مامان و بابا مسافرت بودند و شوهر و بچه های رویا هم  ٬ یادم نیست کجا بودند .

نسیم زنگ زد : گوشی رو نگذار . ما داریم میائیم  .

در واقع همه چیز تمام شده بود . تقریبا یک هفته پیش بود که رسما تمام شد . دلقک همه گلایه ها و خیلی چیزهای دیگر را از پدر و مادر نسیم شنیده بود و دیگر چیزی نمانده بود که بشنوم .

در تمام این مدت . نسیم خودش را حیرت زده و دل شکسته نشان می داد . شاید هم تظاهر نمی کرد . نه . تظاهری در کار نبود . در واقع هیچ کدام از ما بازیگران اصلی این نمایش نبودیم . انگار هر دوی ما از بیرون به این کمدی تلخ نگاه می کردیم . بازیگران اصلی . سهیل و نسیم دیگری بودند...

ما رفتیم پائین . گفتند که بالا نمی ایند . توی اسانسور خواهرم به من گفت که لطفا دعوا راه ننداز..

نسیم بود و  خواهرش نغمه و دختر خاله اش شهرزاد که چند سالی از آن ها بزرگتر بود .

انها امده بودند که یک سری هدایا و سرویس جواهر و همچنین انگشتر نامزدی را به اضافه اینه شمعدان پس بدهند . که این اخری را شاید سه هفته قبل خریده بودیم .

دلقک اعتراض کرد  و گفت که فقط حلقه نامزدی را پس می گیرد و بقیه چیزها مال نسیم است و نیازی به پس دادنش نیست .

 . صدای اعتراض خودم را شنیدم که با لحنی محکم شروع شد و کم کم به زمزمه ای نامفهوم و خالی از نیرو تبدیل شد . اما نسیم جواب نداد .

یک سری از هدایا . پارچه و یک سری خرت و پرت دیگر . را همانجا گوشه حیاط گذاشت . جعبه مخملی را باز کرد تا ما ببینیم که همه چیز سرجایش است . گردنبند و گوشواره و انگشتر . بعد درش را بست و توی صورتم کوبید . جعبه به گونه راستم خورد و بعد به زمین خورد و هر تکه از محتویاتش به یک گوشه از حیاط پرید .

بعد هم چند جمله گفت . فحش و این حرفها  . گفت حیف از من که سه سال ازگار ...

مثل سربازی که مافوقش سرزنشش می کند .بی حرکت ایستادم و فقط گوش دادم ...

موقعی که نسیم به سمت ماشینش می رفت صدایش کردم . با تلاشی مافق بشری به صدایم مسلط شدم تا بتوانم درست صحبت کنم  : نسیم . ای کاش من و تو . هیچ وقت به فکر ازدواج نمی افتادیم . ما باید همانطوری دوست می ماندیم . ازدواج ما اشتباه بود ....عقب عقب به سمت ماشینش رفت و حتی قبل از این که بقیه درست سوار شوند و درها را ببندند ماشین از جا کنده شد و رفت..

وقتی رفتند . در کف حیاط دنبال جواهرها گشتم . می دانستم سر و صدای نسیم . همه همسایه ها را به پشت پنجره ها کشانده است . می دانستم که پشت قاب تاریک پنجره ها . تماشاگرانی هستند که با سکوت به این نمایش نگاه می کنند . با احساس تحقیر غیر قابل توصیفی . کورمال کورمال به دنبال جواهرات می گشتم .حیاط نیمه تاریک بود . اما من قطراتی را می دیدم که  روی موزائیک ها می چکیدند ...رویا چیزی به زمزمه گفت . اما دلقک نشنید . چون از درد گریه می کرد .  به خاطر ان عشق دروغین که به همین دلیل واقعی می نمود .   از فرط تنفر می گریست . به خاطر عشقی که چون سرب سنگین بود و به همین دلیل پایانی نداشت .....

دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد . خیلی سریعتر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد .

فردای ان روز  تصمیم گرفتم که با رعایت انضباط و پرهیز از فکر کردن به قضیه . به زندگیم مسلط شوم . احتیاج فراوانی به صرف انرژی در خودم احساس می کردم . دلم می خواست کاری بکنم که عرق بریزم . گشتم و از زیر یک عالمه خرت و پرت . ساکی را پیدا کردم که وسایل ورزشی . مربوط به دوران باشگاه کاراته در ان بود .

نمی دانستم کجا بروم . باشگاه خودمان نه . هنوز ممکن بود از بچه های قدیمی کسی در آنجا باشد و اصلا حوصله کسی را نداشتم .

رفتم به یک باشگاه دیگر . قانون نانوشته ای در این رشته هست که اگر شما کمربند مشکی باشید و بخواهید به یک باشگاه دیگر بروید . به احترام استاد انجا ناچارید که از کمربند سفید استفاده کنید . اگر با کمربند مشکی بروید . به این معنی است که یا خیلی ادعایتان می شود . یا خلاصه ریگی به کفشتان هست ...

دلقک توی رختکن لباس فرسوده اش را پوشید . یک لحظه تردید کردم . اما نیاز داشتم که کسی بزند و لهم کند . احساس می کردم که در اینصورت به نوعی تطهیر خواهم شد . انسان گاهی بر علیه خودش مصمم می شود . بنابراین کمربند مشکی را بستم .

به بقیه اعتنا نکردم . چند نفری زیز چشمی نگاهی انداختند . ارم فول  روی لباسم انها را به وحشت می انداخت . لابد فکر می کردند که انقدر مهارت دارم که امده ام محض تفریح با انها سر و کله بزنم .... ولی بعد از چند دقیقه احساس می کردم از انرژی تهی شده ام . به این فکر افتادم که اصلا من اینجا چه می کنم ؟

جوانکی هم قد و قواره خودم به سراغم امد . گفت کار می کنید ؟ من هم جواب مثبت دادم .

کف دستها را به هم زدیم و شروع کردیم . کلی به مغز خودم فشار اوردم تا اصول اولیه به یادم بیاید . اما پسرک خیلی فرصت فکر کردن به من نمی داد . مرتب ورجه ورجه می کرد . اگر حوصله اش را داشتم می توانستم به او بخندم . با دستهایش گارد گرفته بود و گوشهایش از پشت دستها بیرون زده بود . لابد تصمیم داشت بزند لهم کند و بعدا به همه بگوید که یک کمربند مشکی فول را داغون کردم. راستش در آ موقع واقعا آرزو داشتم که بتواند این کار را بکند .

با لحن مشفقانه ای گفت : سرت . سرتو بپا !

تازه فهمیدم که اصلا گارد ندارم . سعی کردم خودم را تهییج کنم . ببین این بچه می خواد بهت یاد بده چی کار کنی ؟ بزنش . اگه بزنیش برنده شدی . صحنه تحقیر امیز دیشب را به خاطر اوردم . انگار این پسرک مسئول همه ان اتفاقات بود و حالا من می توانستم انتقام همه چیز را از او بگیرم ...

اما او خیلی اماده و خوب بود . بعد از مدت کوتاهی پای چپم را از کار انداخت . وقتی ترسش ریخت اوضاعم حتی بدتر شد . توی یک تله پیش و پا افتاده اما مرگبار گرفتارم کرد . پای راست را نشان داد .  در کسری از ثانیه فهمیدم که کارم تمام است . اما دیگر برای هر کاری دیر بود  و پای چپش با شدتی تهوع اور روی سرم فرود امد .

کلاه محافظم بر اثر ضربه چند متر انورتر افتاد . روی زمین بودم . چون سرمای زمین را روی ستون فقراتم احساس می کردم . بعد جرقه های ابی رنگ کمتر شدند و صدای کسی را می شنیدم که می گفت بشمر ببین چند تاست . چند تاست ؟ انگشتهایش را می دیدم که تکان می خوردند . در ان وضعیت به این فکر می کردم که لابد این یارو توی فیلما دیده که اینجوری می خواهد مطمئن شود که به هوش هستم  .در آن لحظه می خواستم به این فکر بخندم . بعد دوباره سعی کردم که انگشتهایش را بشمرم . می خواستم بگویم که دوتا ..

اما ما دیگر دوتا نبودیم . نسیم رفته بود و من الان یک نفر بودم . نه..حتی یک نفر هم اشتباه بود ..هیچی نبود . هیچی نبودم..حتی از صفر هم کمتر بودم..

صدائی که از دور می امد کم کم واضحتر و نزدیک شد . هی می پرسید خوبی ؟ خوبی ؟

جواب ندادم .  دست کسی را گرفتم و بلند شدم ....

 مرا به رختکن بردند و روی نیمکت خواباندند . یک نفر به من یک لیوان اب داد . مربی کلاس شروع به ماساژ کرد . دستش سنگین بود و دردم می امد . گفتم که بس کند . چند کلمه حرف زد تا بفهمد چطورم . بعد رفت و من حدود نیم ساعت . روی نیمکت دراز کشیدم و داشتم با شکنجه به  تلخی شرایطم فکر می کردم .

دیشب . وقتی داشتم نمایشی را روی صحنه اجرا می کردم . در مقابل چشم همه تماشاچیان زمین خوردم . دیگر نمی توانستم از جایم بلند شوم . هیچ کس . حتی سوت هم نکشید . فقط صدائی . حاکی از همدردی به گوشم رسید . بالاخره وقتی پرده افتاد . کشان کشان خودم را به لباسهایم رساندم . ناچار شدم بدون پاک کردن گریم . خودم را به روی تخت خواب بکشانم

وقتی امدم بیرون دیگر از سرگیجه خبری نبود و خون دماغم هم بند امده بود . تصمیم گرفتم به خودم حالی بدهم . رفتم شهر کتاب سر کامرانیه . یک کتاب خریدم که قبلا خودم داشتمش . اما مثل خیلی از بهترین کتابهایم . ادم زذلی برده بود بخواند و بعد هم طبق معمول پس نداده بود . عقاید یک دلقک . اثر هاینرش بل ... کلی توی شهر کتاب ول گشتم و با  ارمان پسر صاحب انجا . اقای زهرائی حرف زدم . سرش شلوغ بود . به من یک لیوان یک بار مصرف شیر نسکافه داد . بین قفسه ها پرسه می زدم و  مردم را نگاه می کردم  تا ببینم چه می خرند ...

فایده نداشت . نمی توانستم چیزی را از یاد ببرم . نمی توانستم خودم را در زندگی غرق کنم . مثل کسی بودم که به امید خنک شدن توی یک استخر پر از اب پریده و حالا با تاسف می بیند که اب حتی تا قوزک پایش هم نیست .

ترسیدم که لیوان داغ را روی کسی بریزم . رفتم جلوی قفسه ای که کتاب های فلسفه و روانشناسی در کنار هم چیده شده اند . چهارپایه بلندی انجا بود  و من بالیوانم روی ان نشستم . با رضایت فکر کردم که اینجا مال من و قلمرو من است . خیلی از اینها را خوانده ام .  اما این حس خوب به زودی رفت و حالا احساس می کردم که شبیه لاشخور غمگینی هستم که در بیابانی برهوت . روی تک صخره ای نشسته است .

ان شب . فاجعه ای به سراغم امد که برای یک دلقک . اوج زوال است : یعنی خودم به انچه خودم روی صحنه انجام می دادم می خندیدم . چیزی که برای یک دلقک . واقعا خفت و اهانت تلقی می شود همین است .

نصف بیشتر کتابهائی که در قسمت روان شناسی چیده شده بود عبارت از مزخرفاتی بود که اعتماد به نفس را در یک ساعت به تو تزریق می کنند و یا پرواز روح در یک جلسه و ...

دخترکی به دقت داشت بین انها دنبال چیزی می گشت . به خودم گفتم برو  خفتش کن . بعد  با صبر و حوصله بهش بگو که چقدر از بقیه پسرها بهتری و مثل بقیه نیستی و راجع به اون لایه نازکی از ابتذال و روشنفکری درجه سه که روی شخصیت مزخرفت کشیدی بیشتر توضیح بده ..

دخترک چیزی که می خواست را پیدا کرد . کتابی از پائولوکوئیلو بود . واقعا که من چقدر عاشق این ادم هستم . شنیده ام یک بار ایران بوده . افسوس که دیر فهمیدم. باید یک نارنجک به خودم می بستم و مثل حسین فهمیده زیر خودش یا ماشینش می رفتم .این کار باعث می شد که زندگی ام را هدر نداده باشم !

از روی چهارپایه پائین پریدم : خانم شما می تونستید چیز بهتری بخرید .

دخترک چنان با ارامش و اعتماد به نفس به طرفم برگشت که انگار از سالها پیش می دانسته من در چنین موقعیتی به او چنین حرفی خواهم زد . در یک لحظه و خیلی سریع دلقک را ارزیابی کرد . دلقک هم همین کار را انجام داد . به این فکر می کردم که احتمالا از ساعت دوازده ظهر پشت میز ارایش بوده و بالا خره ساعت هفت عصر موفق شده از خانه بیرون بیاید ! 

 دخترک پرسید : مثلا چه چیزی باید می خریدم ؟

ـــ این یارو کوئیلو خیلی سطحیه . شما حتی اگر از قسمت کودکان هم کتابی می خریدید . بهتر از این بود  .

ــــ  اقا شما بفرمائید از همون قسمت کودکان کتابتونو بخرید و لطفا به کار بقیه هم کاری نداشته باشید !

دلقک به چشمان دخترک نگریست . برای یک لحظه . پرهیب موجود بی سروپائی را دید که در مردمک چشم دخترک منعکس شده بود . دمش را لای پایش گذاشت و به مکان اولش . یعنی روی چهارپایه برگشت . پیش خودش فکر کرد که یعنی من تا این حد درب و داغون شدم ؟  تازه بر اثر ضربه امروز عصر . پای چپم خیلی درد می کرد و موقع راه رفتن می لنگیدم..

یک واژه بسیار زیبا وجو د دارد . هیچ . به هیچ فکر کن . نه به خاطرات گذشته مان و نه به تنهائی من . تنها به دلقکی فکر کن که در گوشه ای اشک می ریزد و قطراتش . روی کفش هایش می چکد..

از انجا رفتم به کافی شاپی که در ان حوالی بود . خیلی شلوغ بود و  سر و صدا و خنده ها همراه با دود فراوان فضایش را پوشانده بود . صاحبش پرسید چند نفرید ؟ گفتم یک نفر .

یک تک صندلی را نشانم داد . تازه فهمیدم که انجا چه خبر است . جشن تولد بود و چیزی در حدود پانزده یا بیست نفر دختر و پسر امده بودند تا جشن تولد دخترکی را برگزار کنند . بقیه مشتری ها . سه چهار نفر بودند . دلقک نشست و عقاید یک دلقک را گشود . یک اسپرسو سفارش دادم . تازه به صفحه ده هم نرسیده بودم که احساس کردم بینی ام خیس شد . بعد یک قطره خون روی میز چکید . دیگر کتاب خواندن فایده ای نداشت و به ناچار  از حصار درون کتاب بیرون امدم و خودم را به فضای شاد و شلوغ تولد سپردم . پیش خودم فکر کردم که با این وضع پا و بینی و سرم . دقیقا مثل گرگ زخمی و چلاقی شده ام که در اغل گوسفند ها گیر افتاده است .

 

با تعجب متوجه شدم که خانم کوئیلو دوست هم از شهر کتاب به همان جا امده و یکی از مهمان های تولد است .

کیکشان را بریدند و به بقیه مشتری های انجا هم دادند و به دلقک هم یک برش کیک دادند تا با قهوه اش بخورد . بعد ملت کادوهایشان را دادند . دلقک هم خواست محبت انها را راجع به کیک جبران کند . تبریکی پشت  عقاید یک دلقک نوشت . امضا کرد و به صاحب مهمانی داد . انها دست زدند و دلقک هم گفت که به ان خانم هشدار داده که کوئیلو را نخرد . اما او جدی نگرفته و خریده هیچی . تازه کادو هم داده است !

دخترک گفت که : من سه ساعت همه کتابا رو دیدم و تازه اینو انتخاب کرده بودم که این اقا مثل جن پریده یقه منو گرفته که اگه یه کتاب بچه گونه می خریدی بهتر از این بود ! بعدش هم این همه راه دنبال من افتاده تا ببینه من با این کتاب چی کار می کنم !

بیهوده بود . دقیقا مانند این بود که بخواهی برای یک دلقک حرفه ای . چیز خنده داری را تعریف کنی ...

امدم بیرون . حالم کمی بهتر شده بود . رفتم برای خودم کمی خرید کردم . دلقک متوجه شد که بازار پر شده از کتانی های ال استار تقلبی که خیلی شبیه اصل هستند . وسوسه شدم که یکی بخرم . اما نظرم عوض شد و از لجم رفتم اورجینالش را خریدم . به مغازه داره گفتم که تقلبیش یک دهم این قیمت دارد و قیافه اش هم مثل همین است . اما او گفت . اختیار دارید ! پاخورشون خیلی با هم فرق داره . پیش خودم فکر کردم که عجب لغتی . پاخور . مثل کتک خور . مثل خودم که امروز عصر له و لورده شدم . دلقکی که کتک خور بود رفت و کتانی خرید که پاخورش خیلی خوب است ..

به خودم قول دادم که : من از پس این بحران بر می ایم . من بزرگ می شوم و از پس همه چیز بر می ایم . می روم دنبال کارهائی که دوست دارم. حالا کی جرات دارد جلوی من را بگیرد ؟

 

امروز عصر . خوب نبودم . رفتم پیش منصور کامرانفر و مغازه یدک فروشی جیپش .یک ساعتی انجا نشستم و هزارتا چائی خوردم و عکسهای یک مجله امریکائی که راجع به وینچ های جیپ بود را نگاه کردم . بعد رفتم پاساژ نارون . که در چند قدمی مغازه کامرانفر است . در انجا چیزی دیده بودم که خیلی خوشم امده بود . چیزی شبیه زیلو با رنگای خیلی زیبا . به کاناپه کهنه اطاقم قول داده بودم که ان را بخرم و رویش بیاندازم تا روکش کهنه و فرسوده اش را بپوشاند .

رنگی غمگین برای مساله ای غمگین . رنگی که حتی شاید برای یک دلقک هم مناسب باشد . دلقکی که مرتکب بدترین جرم ممکن . یعنی برانگیختن ترحم و دلسوزی دیگران شده است .

بعد رفتم شهرکتاب . اول از همه عقاید یک دلقک را برای سومین بار خریدم . بعد کنترل خودم را از دست دادم و کلی ات اشغال از قبیل دفترچه یاد داشت . چندتا خودکار که به نظرم خیلی خوشگل بودند . چند تا کتاب دیگر . و دوتا سی دی و با وحشت متوجه شدم که اگر یک مدت دیگر انجا بمانم عملا تمام موجودی جیبم را از دست خواهم داد .

از انجا عقب نشینی کردم و دوباره به نارون برگشتم . گرسنه دیدار بیتا بودم . اما او را همین دیشب دیده بودم و خجالت می کشیدم که دوباره  خواهش کنم پیشم بیاید .می دانستم که اگر به او زنگ بزنم می اید . اما می ترسیدم مزاحمش باشم و برنامه های امشبش را خراب کنم .

رفتم برای خودم  نشستم توی کافی شاپ نارون و عقاید یک دلقک را باز کردم . پیش خودم فکر کردم که دقیقا مثل همان موقعی که تازه با نسیم به هم زده بودم . یاد ان قولی افتادم که به خودم داده بودم .

دلقک تصادفا همان کتانی کذائی پایش بود . خیلی فرسوده شده بود . و قسمت هائی از ان به جای  ابی داشت به سفیدی می زد ...

من هم همینقدر فرسوده شده ام . دلقک دقیقا به شاهکارهائی که در این مدت زده بود فکر کرد . اول از همه کسی که خیلی با او جور بودم . اما  خیلی ساده او را از دست دادم . و ...

همیشه در رویاهایم کسی را مثل او می دیدم . اما اشتباه پشت اشتباه و ابلهانه ترین رفتار ممکن را با او داشتم ...

بعد هم شیوا . که در مورد این یکی حتی شروعش هم اشتباه بزرگی بود  و حالا دوباره او . اما دیگر نه او همان آدم قدیم است و نه من همان سهیل همیشگی..

دیشب . همه جراتم را جمع کردم و به بیتا گفتم  که از همان ابتدا . بین خودم و او یک ورطه می دیدم که مطمئن بودم نمی توانم پرش کنم . یک شکاف باریک که علی رغم باریکی اش . با هیچ پلی نمی توانم از رویش بگذرم . می دانستم هیچ جور نمی شود این فاصله  را پر کرد . با هیچ کاری ..

 اگر هر کس دیگری به جای بیتا بود . مطمئنا تا اخر عمرم با او نمی توانستم رو در رو شوم . اما ارزشی که او برای من داشت . وادارم کرد که علی رغم شرمندگی وحشتناکم دوباره حضورش را بپذیرم .

گفت که اما من هیچ وقت  به خاطر ان کار خیلی ناراحت نشدم . خیلی برای من مهم نبود .

به هرحال قبلا  رابطه من و او شکل و فرم مشخصی  داشت . اما حالا اینطور نیست . ما دوتا دوست معمولی هستیم و نیستیم . اصلا معلوم نیست که چی هستیم ....

اما همه این ها مزخرف است . در حقیقت . من دیگر ان جایگاه قبلی را پیش او ندارم . تبدیل به موجودی شده ام که فقط برای سرگرمی خوب است . مثل یک سکه تقلبی . نمی شود خرجش کرد . اما می توانید با او شیر یا خط بازی کنید . هیچ وقت این حس را نسبت به کسی نداشته ام . اما در برابر او احساس می کنم یک موجود بی عرضه و ابله هستم . همیشه و همیشه بین خودم و دیگران یک فاصله باریک را باقی می گذاشتم . بعد از تماشای تلاش دیگران برای پر کردن ان شکاف لذت می بردم . اما حالا دقیقا خودم در همین شرایط گیر کرده ام .

احساس می کنم از کسی که یک سال پیش با افسردگی تصمیم گرفت که خیلی چیزها را تغییر دهد . دیگر چیز چندانی باقی نمانده است . به روشنی الماس به یاد دارم که ان شب . در هیاهوی تیز و گوشخراش ان تولد . فکر می کردم که شاید دیگران . همه ان دیگران . با گامهای بلند و محکم به جلو بروند . اما من با نوعی حرکت اهسته . اما بطئی به جلو خواهم رفت . در این خزش ها و جهش های کوچک من نوعی شعف نهفته است . به هرحال . هرچند مردم گامهای بلندی بر می دارند . اما شادمانه ترین و سبکترین گامهایشان هم به اندازه ورجه های من اثیری نیست .

پرسید : اصلا تو چه طور ادمی هستی ؟

گفتم : من یک دلقک هستم  که لحظات را جمع اوری می کند . خداحافظ . وگوشی را گذاشتم ...

حالا فقط اگاهی یا شعوری بی مقدار هستم که به حیوانی در حال مرگ طناب پیچ شده است . ان تصمیم کوتاه و برنده  از بین رفته و تبدیل به پر گوئی ملال اوری شده است که در بهترین شکل . همین چیزی است که تو در اینجا می خوانی . ...

از راههای بسیار . می توان بیهوده کوشید تا چیزی را بیان کرد که دلقک اکنون برای بیانش بیهوده تلاش می کند . تو نمی فهمی که من چی گفتم . تنها به این دلیل که من و تو دو انسان و لاجرم دو جهان متفاوتیم .

باور کن مسئله این نیست که زمانی . کسی مرا ترک کرد یا الان بین من و او چه چیزی در جریان است . اینها همه جزئیاتند . البته مهمند . نمی شود گفت که اصلا برای من مهم نیستند . این یک ادعای مزخرف بیشتر نیست . افسرده هم نیستم . مطمئن باش اگر مرا از نزدیک ببینی تحت تاثیر انرژی و سرزندگی من قرار می گیری . مسئله هیچ کدام از این ها نیست .

مسئله مهم این است : من در یک بن بست گیر افتاده ام که تمام این تلاش ها . همه کارهای روزمره  مثل تمام ان جریاناتی که از کلمه اول این وبلاگ در اینجا امده تا به حال نتوانسته به من کوچکترین کمکی در خروج از ان بکند . خروج از این تاریکی . رهائی از این بن بست رویای همیشگی من بود . اما حالا از من چیزی جز عزمی درمانده و مایوس باقی نمانده است . زندگی در سطح می گذرد دوست من . همه این کارهای روزمره و کلماتی که از مغزمان می گذرند و به زبان و قلم بیانشان می کنیم . همه اینها در سطح است . دیده می شود . عینی است . ولی من . دارم راجع به چیز دیگری حرف می زنم .چیزی که هیچ کدام از این ها نیست .. 

روی پله ها با گیتارم  نشستم و شروع کردم . در حین اواز خواندن فکر می کردم : بهترین جا برای یک دلقک حرفه ای . بودن در میان اماتورهاست . کلاهم را روی زمین گذاشتم و تنها سیگارم را توی ان گذاشتم . طوری که عابرین فکر کنند کسی ان را از بالا توی کلاه انداخته است . اگر سکه ای پول داشتم . ان را هم توی کلاه می گذاشتم . هنگامی که اولین عابر سکه ای توی کلاه انداخت ٬ جا خوردم وترسیدم . یک سکه کوچک بود که به سیگار خورد و باعث تغییر مکان ان شد . سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و ادامه دادم....

ابان هشتاد و پنج .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت   توسط سهیل  | 

تا کی این روز به شام آید و این شیشه به سنگ..

 

سلام

ظاهرا مشکلات پرشین بلاگ پایان ناپذیر است . به هرحال مجبور شدم بیایم اینجا . هرچند اصلا امید نداشتم که بتوانم عقاید یک دلقک را در بلاگفا ثبت کنم و لاجرم ناچار شوم یک اسم دیگر انتخاب کنم . ولی خوشبختانه مشکلی پیش نیامد .

بعد این که از تمام دوستان خوبم . خواننده هائی که عقاید یک دلقک را در پرشین بلاگ می خواندند  سپاسگذارم . این را از صمیم قلب گفتم . باعث خوشحالی من خواهد بود . اگر  ٬ تو دوست خوبم در بلاگفا نیز همچنان با من باشی .

خوب ٬ حالا اولین پست در بلاگفا :

 

بعضی از آدمها . پیش بینی ناپذیرند و یا بهتر است بگویم ما نمی توانیم درست پیش بینی شان کنیم . در سالیان قبل . منظورم حدود سالهای هفتاد و شش و هفت است . اتو بازی و این حرفها خیلی رایج بود و اصلا هم معنی بدی نداشت . به هرحال من با ساغر از همین طریق اشنا شدم و  بعدا متوجه شدم  یک سری دوست و اشنای مشترک هم داریم . هرچند این موضوع در آن موقع چندان اهمیتی هم برای من نداشت .

همان موقعی که من و او با هم آشنا شدیم . چند روز بعدش . در طی یک معامله که پدرم در آمد تا پولش جور شود . یک جیپ رنه گید هشت سیلند دنده گیربسی خریدم و داشتن این جیپ به حدی برای من هیجان انگیز بود که شب اول حدود دو ساعت نشسته بودم توی پارکینگ و فقط تماشایش می کردم . 

چیزی حدود یک ماه  وقت صرف شد تا رنه گید کهنه را بازسازی کنم و سر و صورتی بهش بدهم . سر و صدای اره و تیشه و بیل و کلنگ ! پدر همسایه ها را در آورد . خودم هم همیشه روغنی و کثیف بودم . بابا که از سر کار بر می گشت و این وضع را می دید اصلا خوشحال نمی شد . داد و هوار که پولت رو دور ریختی و این ابوطیاره است و .. چه طور می توانستم توضیح بدهم که داشتن ماشین هشت سیلند یعنی چه ؟ به هرحال نمی فهمید . هرچند رنه گید ماشینی نیست که برای رفتن از نقطه الف به نقطه ب بهترین گزینه باشد . برای داشتنش شما باید یا از مکانیکی سر رشته داشته باشید و یا این که گنج قارون داشته باشید . من از اولی یک خورده داشتم ولی از دومی هیچی !

باری . ماشین درست شد و رابطه با ساغر هم خوب بود . من هم با رنه گید هشت سیلند و هم با قیافه ساغر هردو کلی خوشحال بودم . او یک دختر نسبتا معمولی بود .البته اصلا بد نبود ولی عیبش . اگر بتوان گفت عیب این بود که به شدت ایده الیست بود . منظورم این است که تصور می کرد آدم باید یک زندگی شبیه یک خواننده محبوب پاپ داشته باشد !  پارتی های خفن و دوست و اشناهای خفن تر و پول فراوان و را به راه مسافرت و ...

باری . در آن سالها اوضاع کمی فرق می کرد . ملت اینجوری زندگی نمی کردند . ولی ساغر دوست داشت به شدت متفاوت و ..باشد . یادم هست که او اصرار داشت بدنش را تتو کند . حتی الان هم به ندرت کسی این کار را می کند تا چه برسد به هفت هشت سال پیش ! کلی فکر کرد تا این که روی بازویش چه ظرحی را تتو کند ؟ من سر به سرش می گذاشتم که بنویس : این دختر متعلق به سهیل است . لطفا مزاحم نشوید !   وقتی این را بهش گفتم جوابی داد که بهتر است اینجا ننویسم !

باری . ما قرار بود برویم به شمال . سه تا ماشین دم خانه ما دور هم جمع شدیم . ساغر هم که طبق معمول تیپ اساسی زده بود و بقیه اکیپ عبارت بود از خواهر کوچکترم به اضافه دوست هایش که اکثرا بچه های پزشکی شهید بهشتی بودند . و یکی دوتا از دوست های من . وقتی که جیپ هشت سیلند درجا کار می کرد طنین موتورش شیشه های همسایه ها را می لرزاند . در ان لحظه واقعا احساسی داشتم که انگار صاحب نصف دنیا شدم !  در ضمن توی اکیپ دوتا پسر دیگر هم بود که مثل سگ به من به خاطر ساغر حسودی می کردند و این البته باعث خوشنودی من می شد ! در ضمن ان بیچاره ها هم تقصیری نداشتند . در آن سالها رشته ای مثل پزشکی و آن هم در جائی مثل شهید پزشکی احتیاج به این داشت که طرف یک خرخون حرفه ای باشد و آن ها هم بودند . در ضمن متاسفانه توی دانشگاه درسی به نام دختر بازی وجود نداشت !!

خلاصه این که چنین اوضاعی بود و من هم البته آن موقع ها دورانی داشتم و مثل الان نبود که تفریحم کار کسل کننده ای مثل وبلاگ نویسی باشد !! 

باری . ما راه افتادیم و یادم هست که سفر بدی نبود . هرچند یک بار بسیج به ما گیر داد و گرفتندمان و کثافت کاری مفصلی به راه افتاد .

یکی دوماه بعد از آن ماجرا من و ساغر از هم جدا شدیم و دیگر چندان خبری ازش نداشتم . پریروز یکی از اشنایان مشترکمان یعی خانمی به نام سایه زنگ زده بود تا حال و احوالی بپرسد . از ساغر پرسیدم و این که چه کار می کند . انگار این آشنای مشترک چندان دل خوشی از او نداشت . پرسیدم از ساغر چه خبر ؟

گفت : هیچی . فکر و ذکرش این شده که سیگاری بکشه و بدنش همیشه برنزه باشه و یک وقت خدای نکرده خط سوتینش پاک نشه و زیر پول دارها بخوابه !!

وقتی این راگفت به این فکر افتادم که اگر او بخواهد من را هم همینطوری با یک جمله وصف کند چه خواهد گفت ؟

خداحافظی کردیم و گوشی را گذاشتم . نمی دانم چرا . ولی این مکالمه چند دقیقه ای به شدت مرا عصبی کرد . نا امیدانه سعی کردم بخوابم ولی هیچ فایده ای نداشت . ناچار ساعتها روی تختم توی تاریکی نشستم و سیگار کشیدم و به ساغر فکر کردم .

آن جیپ رنه گید الان به احتمال زیاد اوراق شده و یا یک جا افتاده تا بپوسد . دلقک هم که همینجا روی تختش است و ساغر هم لابد زیر یک پولدار ! هرچند شاید هم رویش باشد !

بدترین صفت زندگی این است که زیاد طول می کشد و در این طول کشیدن همه چیز و همه ما تغییر می کنیم . من نمی خواهم نتیجه بگیرم که ساغر در راه بدی افتاده و  وای وای ملت چه کارهائی می کنند و ..این مسخره بازی ها  کار من نیست . در این فکرم که ساغر . توقعی دیگر از زندگی داشت . گیرم خیلی هم خوشبخت است و آن دوست مشترک ما از حسودی یک مزخرفاتی راجع به او گفته و ..

نه موضوع این نیست . بحث خوشبختی یا بدبختی نیست . حالا مثلا اگر او ازدواج کرده بود و چند تا بچه هم پس انداخته بود یعنی خوشبخت بود ؟ اینجوری خوب بود ؟ اصلا چه جوری خوب است ؟ این که مثل من توی یک بن بست گیر بیفتد خوب است ؟  اصلا چه اهمیتی دارد ؟

یک نفر به دنیا آمد و چون دختر بود اسمش را ساغر گذاشتند . بعد هم یک سری جزئیات بی معنی که نامش طی دوران کثافت زندگی است و بعد هم خداحافظ . تمام شد . مال همه همینطوری تمام می شود . و همه ماجرا هم همین بود .... 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت   توسط سهیل  | 

 

death proof soundtrack songs
Free Music | free Mp3