گفتم که بسی خط خطا بر تو کشیدند
گفتا همه ان بود که بر لوح جبین بود....
اول از همه : کلمات پر رنگ در میان متن . همگی از کتاب عقاید یک دلقک . نوشته هاینریش بل انتخاب شده اند . اما بعد :
آن شب . من و رویا خواهرم در خانه تنها بودیم . علتش دقیق به خاطرم نیست . تصور می کنم مامان و بابا مسافرت بودند و شوهر و بچه های رویا هم ٬ یادم نیست کجا بودند .
نسیم زنگ زد : گوشی رو نگذار . ما داریم میائیم .
در واقع همه چیز تمام شده بود . تقریبا یک هفته پیش بود که رسما تمام شد . دلقک همه گلایه ها و خیلی چیزهای دیگر را از پدر و مادر نسیم شنیده بود و دیگر چیزی نمانده بود که بشنوم .
در تمام این مدت . نسیم خودش را حیرت زده و دل شکسته نشان می داد . شاید هم تظاهر نمی کرد . نه . تظاهری در کار نبود . در واقع هیچ کدام از ما بازیگران اصلی این نمایش نبودیم . انگار هر دوی ما از بیرون به این کمدی تلخ نگاه می کردیم . بازیگران اصلی . سهیل و نسیم دیگری بودند...
ما رفتیم پائین . گفتند که بالا نمی ایند . توی اسانسور خواهرم به من گفت که لطفا دعوا راه ننداز..
نسیم بود و خواهرش نغمه و دختر خاله اش شهرزاد که چند سالی از آن ها بزرگتر بود .
انها امده بودند که یک سری هدایا و سرویس جواهر و همچنین انگشتر نامزدی را به اضافه اینه شمعدان پس بدهند . که این اخری را شاید سه هفته قبل خریده بودیم .
دلقک اعتراض کرد و گفت که فقط حلقه نامزدی را پس می گیرد و بقیه چیزها مال نسیم است و نیازی به پس دادنش نیست .
. صدای اعتراض خودم را شنیدم که با لحنی محکم شروع شد و کم کم به زمزمه ای نامفهوم و خالی از نیرو تبدیل شد . اما نسیم جواب نداد .
یک سری از هدایا . پارچه و یک سری خرت و پرت دیگر . را همانجا گوشه حیاط گذاشت . جعبه مخملی را باز کرد تا ما ببینیم که همه چیز سرجایش است . گردنبند و گوشواره و انگشتر . بعد درش را بست و توی صورتم کوبید . جعبه به گونه راستم خورد و بعد به زمین خورد و هر تکه از محتویاتش به یک گوشه از حیاط پرید .
بعد هم چند جمله گفت . فحش و این حرفها . گفت حیف از من که سه سال ازگار ...
مثل سربازی که مافوقش سرزنشش می کند .بی حرکت ایستادم و فقط گوش دادم ...
موقعی که نسیم به سمت ماشینش می رفت صدایش کردم . با تلاشی مافق بشری به صدایم مسلط شدم تا بتوانم درست صحبت کنم : نسیم . ای کاش من و تو . هیچ وقت به فکر ازدواج نمی افتادیم . ما باید همانطوری دوست می ماندیم . ازدواج ما اشتباه بود ....عقب عقب به سمت ماشینش رفت و حتی قبل از این که بقیه درست سوار شوند و درها را ببندند ماشین از جا کنده شد و رفت..
وقتی رفتند . در کف حیاط دنبال جواهرها گشتم . می دانستم سر و صدای نسیم . همه همسایه ها را به پشت پنجره ها کشانده است . می دانستم که پشت قاب تاریک پنجره ها . تماشاگرانی هستند که با سکوت به این نمایش نگاه می کنند . با احساس تحقیر غیر قابل توصیفی . کورمال کورمال به دنبال جواهرات می گشتم .حیاط نیمه تاریک بود . اما من قطراتی را می دیدم که روی موزائیک ها می چکیدند ...رویا چیزی به زمزمه گفت . اما دلقک نشنید . چون از درد گریه می کرد . به خاطر ان عشق دروغین که به همین دلیل واقعی می نمود . از فرط تنفر می گریست . به خاطر عشقی که چون سرب سنگین بود و به همین دلیل پایانی نداشت .....
دلقکی که به مشروب و الکل پناه ببرد . خیلی سریعتر از یک شیروانی ساز مست سقوط خواهد کرد .
فردای ان روز تصمیم گرفتم که با رعایت انضباط و پرهیز از فکر کردن به قضیه . به زندگیم مسلط شوم . احتیاج فراوانی به صرف انرژی در خودم احساس می کردم . دلم می خواست کاری بکنم که عرق بریزم . گشتم و از زیر یک عالمه خرت و پرت . ساکی را پیدا کردم که وسایل ورزشی . مربوط به دوران باشگاه کاراته در ان بود .
نمی دانستم کجا بروم . باشگاه خودمان نه . هنوز ممکن بود از بچه های قدیمی کسی در آنجا باشد و اصلا حوصله کسی را نداشتم .
رفتم به یک باشگاه دیگر . قانون نانوشته ای در این رشته هست که اگر شما کمربند مشکی باشید و بخواهید به یک باشگاه دیگر بروید . به احترام استاد انجا ناچارید که از کمربند سفید استفاده کنید . اگر با کمربند مشکی بروید . به این معنی است که یا خیلی ادعایتان می شود . یا خلاصه ریگی به کفشتان هست ...
دلقک توی رختکن لباس فرسوده اش را پوشید . یک لحظه تردید کردم . اما نیاز داشتم که کسی بزند و لهم کند . احساس می کردم که در اینصورت به نوعی تطهیر خواهم شد . انسان گاهی بر علیه خودش مصمم می شود . بنابراین کمربند مشکی را بستم .
به بقیه اعتنا نکردم . چند نفری زیز چشمی نگاهی انداختند . ارم فول روی لباسم انها را به وحشت می انداخت . لابد فکر می کردند که انقدر مهارت دارم که امده ام محض تفریح با انها سر و کله بزنم .... ولی بعد از چند دقیقه احساس می کردم از انرژی تهی شده ام . به این فکر افتادم که اصلا من اینجا چه می کنم ؟
جوانکی هم قد و قواره خودم به سراغم امد . گفت کار می کنید ؟ من هم جواب مثبت دادم .
کف دستها را به هم زدیم و شروع کردیم . کلی به مغز خودم فشار اوردم تا اصول اولیه به یادم بیاید . اما پسرک خیلی فرصت فکر کردن به من نمی داد . مرتب ورجه ورجه می کرد . اگر حوصله اش را داشتم می توانستم به او بخندم . با دستهایش گارد گرفته بود و گوشهایش از پشت دستها بیرون زده بود . لابد تصمیم داشت بزند لهم کند و بعدا به همه بگوید که یک کمربند مشکی فول را داغون کردم. راستش در آ موقع واقعا آرزو داشتم که بتواند این کار را بکند .
با لحن مشفقانه ای گفت : سرت . سرتو بپا !
تازه فهمیدم که اصلا گارد ندارم . سعی کردم خودم را تهییج کنم . ببین این بچه می خواد بهت یاد بده چی کار کنی ؟ بزنش . اگه بزنیش برنده شدی . صحنه تحقیر امیز دیشب را به خاطر اوردم . انگار این پسرک مسئول همه ان اتفاقات بود و حالا من می توانستم انتقام همه چیز را از او بگیرم ...
اما او خیلی اماده و خوب بود . بعد از مدت کوتاهی پای چپم را از کار انداخت . وقتی ترسش ریخت اوضاعم حتی بدتر شد . توی یک تله پیش و پا افتاده اما مرگبار گرفتارم کرد . پای راست را نشان داد . در کسری از ثانیه فهمیدم که کارم تمام است . اما دیگر برای هر کاری دیر بود و پای چپش با شدتی تهوع اور روی سرم فرود امد .
کلاه محافظم بر اثر ضربه چند متر انورتر افتاد . روی زمین بودم . چون سرمای زمین را روی ستون فقراتم احساس می کردم . بعد جرقه های ابی رنگ کمتر شدند و صدای کسی را می شنیدم که می گفت بشمر ببین چند تاست . چند تاست ؟ انگشتهایش را می دیدم که تکان می خوردند . در ان وضعیت به این فکر می کردم که لابد این یارو توی فیلما دیده که اینجوری می خواهد مطمئن شود که به هوش هستم .در آن لحظه می خواستم به این فکر بخندم . بعد دوباره سعی کردم که انگشتهایش را بشمرم . می خواستم بگویم که دوتا ..
اما ما دیگر دوتا نبودیم . نسیم رفته بود و من الان یک نفر بودم . نه..حتی یک نفر هم اشتباه بود ..هیچی نبود . هیچی نبودم..حتی از صفر هم کمتر بودم..
صدائی که از دور می امد کم کم واضحتر و نزدیک شد . هی می پرسید خوبی ؟ خوبی ؟
جواب ندادم . دست کسی را گرفتم و بلند شدم ....
مرا به رختکن بردند و روی نیمکت خواباندند . یک نفر به من یک لیوان اب داد . مربی کلاس شروع به ماساژ کرد . دستش سنگین بود و دردم می امد . گفتم که بس کند . چند کلمه حرف زد تا بفهمد چطورم . بعد رفت و من حدود نیم ساعت . روی نیمکت دراز کشیدم و داشتم با شکنجه به تلخی شرایطم فکر می کردم .
دیشب . وقتی داشتم نمایشی را روی صحنه اجرا می کردم . در مقابل چشم همه تماشاچیان زمین خوردم . دیگر نمی توانستم از جایم بلند شوم . هیچ کس . حتی سوت هم نکشید . فقط صدائی . حاکی از همدردی به گوشم رسید . بالاخره وقتی پرده افتاد . کشان کشان خودم را به لباسهایم رساندم . ناچار شدم بدون پاک کردن گریم . خودم را به روی تخت خواب بکشانم
وقتی امدم بیرون دیگر از سرگیجه خبری نبود و خون دماغم هم بند امده بود . تصمیم گرفتم به خودم حالی بدهم . رفتم شهر کتاب سر کامرانیه . یک کتاب خریدم که قبلا خودم داشتمش . اما مثل خیلی از بهترین کتابهایم . ادم زذلی برده بود بخواند و بعد هم طبق معمول پس نداده بود . عقاید یک دلقک . اثر هاینرش بل ... کلی توی شهر کتاب ول گشتم و با ارمان پسر صاحب انجا . اقای زهرائی حرف زدم . سرش شلوغ بود . به من یک لیوان یک بار مصرف شیر نسکافه داد . بین قفسه ها پرسه می زدم و مردم را نگاه می کردم تا ببینم چه می خرند ...
فایده نداشت . نمی توانستم چیزی را از یاد ببرم . نمی توانستم خودم را در زندگی غرق کنم . مثل کسی بودم که به امید خنک شدن توی یک استخر پر از اب پریده و حالا با تاسف می بیند که اب حتی تا قوزک پایش هم نیست .
ترسیدم که لیوان داغ را روی کسی بریزم . رفتم جلوی قفسه ای که کتاب های فلسفه و روانشناسی در کنار هم چیده شده اند . چهارپایه بلندی انجا بود و من بالیوانم روی ان نشستم . با رضایت فکر کردم که اینجا مال من و قلمرو من است . خیلی از اینها را خوانده ام . اما این حس خوب به زودی رفت و حالا احساس می کردم که شبیه لاشخور غمگینی هستم که در بیابانی برهوت . روی تک صخره ای نشسته است .
ان شب . فاجعه ای به سراغم امد که برای یک دلقک . اوج زوال است : یعنی خودم به انچه خودم روی صحنه انجام می دادم می خندیدم . چیزی که برای یک دلقک . واقعا خفت و اهانت تلقی می شود همین است .
نصف بیشتر کتابهائی که در قسمت روان شناسی چیده شده بود عبارت از مزخرفاتی بود که اعتماد به نفس را در یک ساعت به تو تزریق می کنند و یا پرواز روح در یک جلسه و ...
دخترکی به دقت داشت بین انها دنبال چیزی می گشت . به خودم گفتم برو خفتش کن . بعد با صبر و حوصله بهش بگو که چقدر از بقیه پسرها بهتری و مثل بقیه نیستی و راجع به اون لایه نازکی از ابتذال و روشنفکری درجه سه که روی شخصیت مزخرفت کشیدی بیشتر توضیح بده ..
دخترک چیزی که می خواست را پیدا کرد . کتابی از پائولوکوئیلو بود . واقعا که من چقدر عاشق این ادم هستم . شنیده ام یک بار ایران بوده . افسوس که دیر فهمیدم. باید یک نارنجک به خودم می بستم و مثل حسین فهمیده زیر خودش یا ماشینش می رفتم .این کار باعث می شد که زندگی ام را هدر نداده باشم !
از روی چهارپایه پائین پریدم : خانم شما می تونستید چیز بهتری بخرید .
دخترک چنان با ارامش و اعتماد به نفس به طرفم برگشت که انگار از سالها پیش می دانسته من در چنین موقعیتی به او چنین حرفی خواهم زد . در یک لحظه و خیلی سریع دلقک را ارزیابی کرد . دلقک هم همین کار را انجام داد . به این فکر می کردم که احتمالا از ساعت دوازده ظهر پشت میز ارایش بوده و بالا خره ساعت هفت عصر موفق شده از خانه بیرون بیاید !
دخترک پرسید : مثلا چه چیزی باید می خریدم ؟
ـــ این یارو کوئیلو خیلی سطحیه . شما حتی اگر از قسمت کودکان هم کتابی می خریدید . بهتر از این بود .
ــــ اقا شما بفرمائید از همون قسمت کودکان کتابتونو بخرید و لطفا به کار بقیه هم کاری نداشته باشید !
دلقک به چشمان دخترک نگریست . برای یک لحظه . پرهیب موجود بی سروپائی را دید که در مردمک چشم دخترک منعکس شده بود . دمش را لای پایش گذاشت و به مکان اولش . یعنی روی چهارپایه برگشت . پیش خودش فکر کرد که یعنی من تا این حد درب و داغون شدم ؟ تازه بر اثر ضربه امروز عصر . پای چپم خیلی درد می کرد و موقع راه رفتن می لنگیدم..
یک واژه بسیار زیبا وجو د دارد . هیچ . به هیچ فکر کن . نه به خاطرات گذشته مان و نه به تنهائی من . تنها به دلقکی فکر کن که در گوشه ای اشک می ریزد و قطراتش . روی کفش هایش می چکد..
از انجا رفتم به کافی شاپی که در ان حوالی بود . خیلی شلوغ بود و سر و صدا و خنده ها همراه با دود فراوان فضایش را پوشانده بود . صاحبش پرسید چند نفرید ؟ گفتم یک نفر .
یک تک صندلی را نشانم داد . تازه فهمیدم که انجا چه خبر است . جشن تولد بود و چیزی در حدود پانزده یا بیست نفر دختر و پسر امده بودند تا جشن تولد دخترکی را برگزار کنند . بقیه مشتری ها . سه چهار نفر بودند . دلقک نشست و عقاید یک دلقک را گشود . یک اسپرسو سفارش دادم . تازه به صفحه ده هم نرسیده بودم که احساس کردم بینی ام خیس شد . بعد یک قطره خون روی میز چکید . دیگر کتاب خواندن فایده ای نداشت و به ناچار از حصار درون کتاب بیرون امدم و خودم را به فضای شاد و شلوغ تولد سپردم . پیش خودم فکر کردم که با این وضع پا و بینی و سرم . دقیقا مثل گرگ زخمی و چلاقی شده ام که در اغل گوسفند ها گیر افتاده است .
با تعجب متوجه شدم که خانم کوئیلو دوست هم از شهر کتاب به همان جا امده و یکی از مهمان های تولد است .
کیکشان را بریدند و به بقیه مشتری های انجا هم دادند و به دلقک هم یک برش کیک دادند تا با قهوه اش بخورد . بعد ملت کادوهایشان را دادند . دلقک هم خواست محبت انها را راجع به کیک جبران کند . تبریکی پشت عقاید یک دلقک نوشت . امضا کرد و به صاحب مهمانی داد . انها دست زدند و دلقک هم گفت که به ان خانم هشدار داده که کوئیلو را نخرد . اما او جدی نگرفته و خریده هیچی . تازه کادو هم داده است !
دخترک گفت که : من سه ساعت همه کتابا رو دیدم و تازه اینو انتخاب کرده بودم که این اقا مثل جن پریده یقه منو گرفته که اگه یه کتاب بچه گونه می خریدی بهتر از این بود ! بعدش هم این همه راه دنبال من افتاده تا ببینه من با این کتاب چی کار می کنم !
بیهوده بود . دقیقا مانند این بود که بخواهی برای یک دلقک حرفه ای . چیز خنده داری را تعریف کنی ...
امدم بیرون . حالم کمی بهتر شده بود . رفتم برای خودم کمی خرید کردم . دلقک متوجه شد که بازار پر شده از کتانی های ال استار تقلبی که خیلی شبیه اصل هستند . وسوسه شدم که یکی بخرم . اما نظرم عوض شد و از لجم رفتم اورجینالش را خریدم . به مغازه داره گفتم که تقلبیش یک دهم این قیمت دارد و قیافه اش هم مثل همین است . اما او گفت . اختیار دارید ! پاخورشون خیلی با هم فرق داره . پیش خودم فکر کردم که عجب لغتی . پاخور . مثل کتک خور . مثل خودم که امروز عصر له و لورده شدم . دلقکی که کتک خور بود رفت و کتانی خرید که پاخورش خیلی خوب است ..
به خودم قول دادم که : من از پس این بحران بر می ایم . من بزرگ می شوم و از پس همه چیز بر می ایم . می روم دنبال کارهائی که دوست دارم. حالا کی جرات دارد جلوی من را بگیرد ؟
امروز عصر . خوب نبودم . رفتم پیش منصور کامرانفر و مغازه یدک فروشی جیپش .یک ساعتی انجا نشستم و هزارتا چائی خوردم و عکسهای یک مجله امریکائی که راجع به وینچ های جیپ بود را نگاه کردم . بعد رفتم پاساژ نارون . که در چند قدمی مغازه کامرانفر است . در انجا چیزی دیده بودم که خیلی خوشم امده بود . چیزی شبیه زیلو با رنگای خیلی زیبا . به کاناپه کهنه اطاقم قول داده بودم که ان را بخرم و رویش بیاندازم تا روکش کهنه و فرسوده اش را بپوشاند .
رنگی غمگین برای مساله ای غمگین . رنگی که حتی شاید برای یک دلقک هم مناسب باشد . دلقکی که مرتکب بدترین جرم ممکن . یعنی برانگیختن ترحم و دلسوزی دیگران شده است .
بعد رفتم شهرکتاب . اول از همه عقاید یک دلقک را برای سومین بار خریدم . بعد کنترل خودم را از دست دادم و کلی ات اشغال از قبیل دفترچه یاد داشت . چندتا خودکار که به نظرم خیلی خوشگل بودند . چند تا کتاب دیگر . و دوتا سی دی و با وحشت متوجه شدم که اگر یک مدت دیگر انجا بمانم عملا تمام موجودی جیبم را از دست خواهم داد .
از انجا عقب نشینی کردم و دوباره به نارون برگشتم . گرسنه دیدار بیتا بودم . اما او را همین دیشب دیده بودم و خجالت می کشیدم که دوباره خواهش کنم پیشم بیاید .می دانستم که اگر به او زنگ بزنم می اید . اما می ترسیدم مزاحمش باشم و برنامه های امشبش را خراب کنم .
رفتم برای خودم نشستم توی کافی شاپ نارون و عقاید یک دلقک را باز کردم . پیش خودم فکر کردم که دقیقا مثل همان موقعی که تازه با نسیم به هم زده بودم . یاد ان قولی افتادم که به خودم داده بودم .
دلقک تصادفا همان کتانی کذائی پایش بود . خیلی فرسوده شده بود . و قسمت هائی از ان به جای ابی داشت به سفیدی می زد ...
من هم همینقدر فرسوده شده ام . دلقک دقیقا به شاهکارهائی که در این مدت زده بود فکر کرد . اول از همه کسی که خیلی با او جور بودم . اما خیلی ساده او را از دست دادم . و ...
همیشه در رویاهایم کسی را مثل او می دیدم . اما اشتباه پشت اشتباه و ابلهانه ترین رفتار ممکن را با او داشتم ...
بعد هم شیوا . که در مورد این یکی حتی شروعش هم اشتباه بزرگی بود و حالا دوباره او . اما دیگر نه او همان آدم قدیم است و نه من همان سهیل همیشگی..
دیشب . همه جراتم را جمع کردم و به بیتا گفتم که از همان ابتدا . بین خودم و او یک ورطه می دیدم که مطمئن بودم نمی توانم پرش کنم . یک شکاف باریک که علی رغم باریکی اش . با هیچ پلی نمی توانم از رویش بگذرم . می دانستم هیچ جور نمی شود این فاصله را پر کرد . با هیچ کاری ..
اگر هر کس دیگری به جای بیتا بود . مطمئنا تا اخر عمرم با او نمی توانستم رو در رو شوم . اما ارزشی که او برای من داشت . وادارم کرد که علی رغم شرمندگی وحشتناکم دوباره حضورش را بپذیرم .
گفت که اما من هیچ وقت به خاطر ان کار خیلی ناراحت نشدم . خیلی برای من مهم نبود .
به هرحال قبلا رابطه من و او شکل و فرم مشخصی داشت . اما حالا اینطور نیست . ما دوتا دوست معمولی هستیم و نیستیم . اصلا معلوم نیست که چی هستیم ....
اما همه این ها مزخرف است . در حقیقت . من دیگر ان جایگاه قبلی را پیش او ندارم . تبدیل به موجودی شده ام که فقط برای سرگرمی خوب است . مثل یک سکه تقلبی . نمی شود خرجش کرد . اما می توانید با او شیر یا خط بازی کنید . هیچ وقت این حس را نسبت به کسی نداشته ام . اما در برابر او احساس می کنم یک موجود بی عرضه و ابله هستم . همیشه و همیشه بین خودم و دیگران یک فاصله باریک را باقی می گذاشتم . بعد از تماشای تلاش دیگران برای پر کردن ان شکاف لذت می بردم . اما حالا دقیقا خودم در همین شرایط گیر کرده ام .
احساس می کنم از کسی که یک سال پیش با افسردگی تصمیم گرفت که خیلی چیزها را تغییر دهد . دیگر چیز چندانی باقی نمانده است . به روشنی الماس به یاد دارم که ان شب . در هیاهوی تیز و گوشخراش ان تولد . فکر می کردم که شاید دیگران . همه ان دیگران . با گامهای بلند و محکم به جلو بروند . اما من با نوعی حرکت اهسته . اما بطئی به جلو خواهم رفت . در این خزش ها و جهش های کوچک من نوعی شعف نهفته است . به هرحال . هرچند مردم گامهای بلندی بر می دارند . اما شادمانه ترین و سبکترین گامهایشان هم به اندازه ورجه های من اثیری نیست .
پرسید : اصلا تو چه طور ادمی هستی ؟
گفتم : من یک دلقک هستم که لحظات را جمع اوری می کند . خداحافظ . وگوشی را گذاشتم ...
حالا فقط اگاهی یا شعوری بی مقدار هستم که به حیوانی در حال مرگ طناب پیچ شده است . ان تصمیم کوتاه و برنده از بین رفته و تبدیل به پر گوئی ملال اوری شده است که در بهترین شکل . همین چیزی است که تو در اینجا می خوانی . ...
از راههای بسیار . می توان بیهوده کوشید تا چیزی را بیان کرد که دلقک اکنون برای بیانش بیهوده تلاش می کند . تو نمی فهمی که من چی گفتم . تنها به این دلیل که من و تو دو انسان و لاجرم دو جهان متفاوتیم .
باور کن مسئله این نیست که زمانی . کسی مرا ترک کرد یا الان بین من و او چه چیزی در جریان است . اینها همه جزئیاتند . البته مهمند . نمی شود گفت که اصلا برای من مهم نیستند . این یک ادعای مزخرف بیشتر نیست . افسرده هم نیستم . مطمئن باش اگر مرا از نزدیک ببینی تحت تاثیر انرژی و سرزندگی من قرار می گیری . مسئله هیچ کدام از این ها نیست .
مسئله مهم این است : من در یک بن بست گیر افتاده ام که تمام این تلاش ها . همه کارهای روزمره مثل تمام ان جریاناتی که از کلمه اول این وبلاگ در اینجا امده تا به حال نتوانسته به من کوچکترین کمکی در خروج از ان بکند . خروج از این تاریکی . رهائی از این بن بست رویای همیشگی من بود . اما حالا از من چیزی جز عزمی درمانده و مایوس باقی نمانده است . زندگی در سطح می گذرد دوست من . همه این کارهای روزمره و کلماتی که از مغزمان می گذرند و به زبان و قلم بیانشان می کنیم . همه اینها در سطح است . دیده می شود . عینی است . ولی من . دارم راجع به چیز دیگری حرف می زنم .چیزی که هیچ کدام از این ها نیست ..
روی پله ها با گیتارم نشستم و شروع کردم . در حین اواز خواندن فکر می کردم : بهترین جا برای یک دلقک حرفه ای . بودن در میان اماتورهاست . کلاهم را روی زمین گذاشتم و تنها سیگارم را توی ان گذاشتم . طوری که عابرین فکر کنند کسی ان را از بالا توی کلاه انداخته است . اگر سکه ای پول داشتم . ان را هم توی کلاه می گذاشتم . هنگامی که اولین عابر سکه ای توی کلاه انداخت ٬ جا خوردم وترسیدم . یک سکه کوچک بود که به سیگار خورد و باعث تغییر مکان ان شد . سیگار را دوباره سر جایش گذاشتم و ادامه دادم....
ابان هشتاد و پنج .