راستش چندان اهل تلویزیون نیستم . نه کانال های خودمان و نه ماهواره و کانال های مختلف ایرانی و...
در این چند روز اخیر به طور تصادفی چند تا از کانال های ایرانی را دیدم و علی الخصوص چند نفری که در قالب اپوزسیون و در قالب روشنفکر و ...به هزار شکل دیگر از ایران می گفتند و ...
یکی از اروپا تعریف می کرد . دیگری آمریکا را تحسین می کرد و بعد می گفت من خجالت می کشم بگویم ایرانی هستم .
نفر بعدی از عقب ماندگی تاریخی ایران حرف می زد و این که هیچ وقت هیچ چیز قابل اعتنا و افتخاری در این کشور نبوده و صد البته دلایل منطقی هم مثل مسلسل پشت سرهم بر صحت ادعایش داشت...
یکی دیگر از جنگ هشت ساله گفت و این که چقدر بعضی ها احمق بودند که به خاطر آخوندها جنگیدند و..
جالب تر از همه یک نفر از سازمان..مجا..خلق بود که هرکسی زنگ می زد و انتقادی داشت با لبخند و قیافه بزرگوارانه ای به مجری می گفت باز هم یک اطلاعاتی دیگر که مواجب بگیر جمهوری اسلامی است و می خواهد وجه ما را در ایران خراب کند !
از طرف دیگر من که نشسته بودم پای تلویزیون . در چهره اینها هیچ چیز خوشایندی نمی دیدم . سگان هار دیدم در قالب ...در هزار قالب و در هزار زبان و همگی هم مدعی نجات ملت ایران !
نمی دانم . من منکر هزار و یک نوع توانائی در فرهنگ غرب نیستم . منکر این نیستم که بسیاری از ایرانی ها در آن سوی مرزها واقعا آرزو دارند برای این کشور قدمی بردارند . من منکر ضعف های وطنم نیستم . منکر بدی های جمهوری اسلامی نیستم .
سیلاب های حادثه بسیار دیده ام....
ولی در این چند نفر که نامشان هم اهمیتی ندارد . جز پلیدی و جز زشتی هیچ ندیدم . برای همین بود که حالم داشت به هم می خورد . سگان هار دیدم با پوزه ای کف کرده و دندان هائی تیز و خونین...گرگ و کفتار دیدم . زوزه ها شنیدم ...
مدتی غرق در این موضوعات بودم . گاهی شد که فکر می کردم شاید حق با آن ها باشد . در عین حال حسی داشتم که به من می گفت : اینطور نیست ...
تا عصر دیروز یا شاید پریروز . رفتم به پارک تا چند صفحه کتاب بخوانم . روی یک نیمکت چوبی نشستم که به همراه چند نیمکت دیگر زیر سقفی چوبی بود . بعد چند پیرمرد آمدند و در گوشه دیگری نشستند . چند نفر دیگر . آدمهای معمولی . از زن و مرد و جوان جاهای دیگری را اشغال کردند .
من داشتم توی ام پی تری دنبال آلبوم خاصی می گشتم تا در گوشم بگذارم و صدای صحبت های دیگران را نشنوم . اینجوری حواسم بهتر جمع کتابم می شود . در همین حین و حال صدای صحبت پیرمردها را می شنیدم .
پیرمردهای عادی بودند . همگی بازنشسته و یکی دو نفر عصا به دست . با هم رفیق بودند . بی تکلف و راحت و اسوده . یکی به دیگری گفت : برم برات چائی بگیرم ؟ یا اب جوش ؟
گفت : نمی خواد . لازم نیست . بشین .
دیگری گفت : آخه تو که گند زدی به اون دو دانگ صدات ! از حرف زدنت معلومه صدات گرفته . همینجوری اش هم صدات مزخرف هست تا چه برسه به این که گرفته هم باشه ..
گفت : نمی خواد . همینجوری براتون می خونم . بشین . جائی نرو . و خندید ....خنده اش قشنگ بود . موهایش سپید بود . همگی موهائی سپید داشتند ..
موی سپیدم فلک به رایگان نداد ....این رشته را به نقد جوانی خریده ام...
بعد خواند . پیرمرد آواز خواند . همه خود به خود ساکت شدیم . من ام پی تری پلیرم را فراموش کردم . بچه ای که با مادرش حرف می زد ساکت شد . زمزمه ها تمام شد . همه فقط گوش می دادند . فقط گوش می دادیم . مودب و ساکت . همچنان که خواجه عبدالله انصاری می گوید :
ادب در معرفت سه چیز است :
بیم و نومیدی نه ٬ امید و ایمنی نه ٬ گستاخی و شوخی نه...
پیرمرد آوازهای قدیمی می خواند . از بنان و قمرالملوک . یکی دوتا هم کوچه باغی خواند . صدایش گرفته بود .از دستگاه ها خارج می شد . سازی با او همراهی نمی کرد . جادو به همین سادگی آغاز شد :
همچنان که خواجه در تاییدش چنین گفته بود :
هوا در عزم گم شده ٬ اسباب در جمع گم شده ٬ تفرق در جمع گم شده ٬ و از تن سمع پیدا و بس ٬ از زبان ذکر پیدا و بس ٬ و از دل درد پیدا و بس ٬ به دل دید پنداشت که به عیان دید ٬
از تلاشی انسانیت و خمود هوا و عناد علایق برست..
از دل درد پیدا و بس...
پیرمرد با آوازش از جوانی گفت و از روزگار از دست رفته نالید . همه ما هم ناخودآگاه نالیدیم . همگی با هم از لحظه ها و روزها و سالها با حسرت و دریغ یاد کردیم و دلمان تنگ شد . هرکسی دلش برای یکی تنگ شد . برای آن کسی که دیگر نیست ..
جوانی را به پای هرزه گردی ها تبه کردم....کنون پیرانه سر آگه شدم از اشتباه خود..
از شهرهای قدیم می خواند . از زادگاه ها گفت . از غربت و غریبی می گفت . از وطن و غربت شکوه ها داشت..
ما را پخش کرد . بین شهرهای کشوری که نامش ایران است . یکی را در کرمان و دیگری را در شوشتر . یکی به ساری رفت و آن دیگری به کرمانشاه...از سپاهان گفت و اصفهان و کویر و کوه و دشت و صحرا...
بعد دوباره جای همه را عوض کرد و ما دلمان برای شهر دیگری تنگ شد . آن که کرمان بود هوس اصفهان به سرش زد . دیگری از ساری به یاد شوشتر بود ...هرکدام به یاد شهری ٬ اشکی ریختیم .
از چو من ازاده ای الفت بریدن سهل نیست
می رود با چشم گریان سیل از ویرانه ام...
از عشق گفت . از هجران و جدائی . لیلی و مجنون . شیرین و فرهاد..
مجنون منم ٬ عزیزان . این خاک ٬ خاک لیلی است
ای تشنگان بیائید ٬ این چاه اب دارد ....
از عشق گفت .
رکعتان فی العشق لایصح وضو هما الابالدم . در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون . پس چشمهایش برکندند . قیامتی از خلق برآمد . بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند . پس خواستند زبانش ببرند . گفت چندان صبر کنید که سخنی بگویم ....
از عشق گفت :
که سلطانی عالم را طفیل عشق می بینم...
از عشق گفت :
هر دارو که علاج بود
در خانه داشتم
اما
تنم در باد به تماشای غزل های آخر می رفت....
حالا من به تو چه بگویم ؟ به توی بی وطن . به توئی که از ایرانی بودن شرمنده ای ! می فرمائی خجالت می کشم جلوی این اروپائی ها و آمریکائی ها و.. بگویم ایرانی هستم .
من هیچ وقت از این کشور بیرون نرفته ام . هرچند خارجی های بسیار دیده ام . منکر محسنات و خوبی های آنها نیستم . بین آنها انسان های واقعی بسیار هست . اما چیزی در این کشور نیست که به خاطرش شرمنده باشم . حتی عملکرد جمهوری اسلامی هم باعث شرمندگی ما نیست . باعث شرمندگی من نیست ...
از چه چیز خجالت بکشم ؟
اگر بحث تروریسم و این موضوعات تهوع آوری است که همیشه ورد زبان امثال شما است آن زمان که مردم این کشور زیر بمب و موشک و تیربار تنها و با دست خالی ایستاده بودند شما کجا بودید ؟ این الگوهای تمدنی که تو در برابرشان شرمنده ای کجا بودند ؟
که یارم یک تن و دشمن هزاره...
من اینجا بارها و بارها از روزگار سیاه خودم و هموطنانم نالیده ام . فحش داده ام و نفرین کرده ام . اما خجالت و شرمندگی ؟ آن هم خدایا جلوی چه کسانی...
حداقل لطفی بکن و با زبان دیگری برای کسان دیگری از بربریت و وحشی گری و بی تمدنی هموطنانت بگو . حیف این زبان است . این کلمات زبان غزل و رباعی و چهارپاره و مثنوی و دو بیتی است . زبان تعارف و فرهنگ مهربانی است ....
از تمدن و فرهنگ دیگران برای من نگو . همانهائی که موزه هایشان از تاریخ ایران پر است . هنوز هم انقدر در این مملکت مانده تا هزار هزار موزه دیگر را پر کند . توئی که می پرسی مگر این مملکت چه دارد ؟
این را برو از همان متمدن های اروپائی بپرس..
اگر کلید پیشرفت و آزادی و رفاه کذائی در دست توست من آن کلید را به خوردت می دهم . من هیچ کدام از اینها را نمیخواهم . ترجیح می دهم رنج بکشم اما مثل تو نباشم . مثل تو نشوم .
من ازادی نمی خواهم که با یوسف به زندانم...
بله من در این کشور تحقیر شده ام و توهین ها شنیده ام . اما باور نمی کنم که تو بهتر از همین عمال و جیره خواران جمهوری اسلامی باشی . راستش را بخواهی به نظر من حتی لیاقت پاک کردن کفشهای آن ها را هم نداری ...
حالا جنابعالی شدی متولی نجات مردم این کشور ؟ از جنگ عنقریب با دنیا ! دم می زنی ؟ این شد راه نجات ما ؟
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
که این شحنه در ولایت ما هیچ کاره نیست..
از چه چیز بترسیم ؟
زمانی در جنوب این کشور . یکی از تنگستانی ها به نیروی دریائی انگلیس چنین گفت :
چهار آسیم و ما نمی ترسیم از دولکاته و سه سربازت !
با من از فرار مغزها نگو
این به ظاهر شاید فرار باشد اما در واقع حمله است . بذر فرهنگ این کشور است در دل دشمنان . این ها نخبگان این کشورند . سیاهی لشکر نیستند . هرکدام به تنهائی یک ایرانند در خاک دشمن...
با من از غرب و نگرانی اش به خاطر بشریت نگو . حرف از محیط زیست و نگرانی از آلودگی هوا و تنفس بشر زدن پیش ما یک شوخی بیشتر نیست . قنات مال ما است . چاه عمیق و نابود کردن سفره های زیر زمینی مال غرب است . لقب امام هشتم ضامن آهوست. و حالا تو دم از حق و انسانیت می زنی ؟!
هزاران سال صلح و مهربانی و انسانیت پشت سر ما است . نسل به نسل . ثانیه به ثانیه. نفس به نفس..
و توئی که این کشور را مظهر وحشی گری می دانی و هرگونه وابستگی ات را به اینجا انکار می کنی . دم مرگ حتما به همینجا برمی گردی .با طمطراق می گوئی بله آمدیم تا در وطن بمیریم . اما من می دانم موضوع چیست . تو می آئی تا بمیری به خاطر گناه و عذابی که بابت آن می کشی . به نوعی می خواهی به دست همین خاک کشته شوی . و خواهی مرد . از شدت خجالت . از شدت بدبختی و فلاکت . مثل یک زباله . مثل کود حیوانی . نهایتا به همین درد می خوری و نه بیشتر..
در مملکت چو غرش شیران نماند و رفت..
شعر سیف فرغانی رادر دوره مغول با دقت بخوانید
هم مرگ برجهان شما نیز بگذرد ..هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب…بردولت آشیان شمانیز بگذرد
بادخزان نکبت ایام ناگهان ……برباغ و بوستان شما نیز بگذرد
در مملکت چو غرش شیران نماند ورفت ..این عوعوی سگان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلو گیر خاص و عام ..برحلق و بردهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چونیزه برای ستم دراز ..این تیزی سنان شما نیز بگذرد
چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد..بیداد ظالمان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست..گرد سم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت..هم برچراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت..پس نوبت کاروان شما نیز بگذرد
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن..تاثیر اختران شما نیز بگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید..نوبت زناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود از آن دگر کسان ..بعداز دوروز از آن شما نیز بگذرد
برتیر جورتان زتحمل سپر کنیم ..تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دیگران بود مدتی ..این گل زگلستان شما نیز بگذرد
آبی است ایستاده درین خان مال و جاه ..این آب از ناودان شما نیز بگذرد
ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع..این گرگی شبان شما نیز بگذرد
پیل فنا که شاه بقا به حکم اوست..هم بر پیادگان شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف ...یک روز بر زبان شما نیز بگذرد