داستان کوتاه
این داستان را چند وقت پیش برای کلاس داستان نویسی نوشتم . این داستان ترکیبی از دوتا اتفاق است که برای خودم افتاده بود . آقای میرصادقی معتقد است بهتر است سوژه داستان را از خاطرات خودتان پیدا کنید . می گوید داستان کوتاه نباید سوژه یا ماجرای خاصی داشته باشد . بلکه باید از امور روزمره و عادی استفاده کرد . من خیلی با این اصل موافق نیستم . به هرحال من هیچ وقت برای داستان هایم وقت نمی گذارم و این خیلی بد است . می شود گفت شاگرد تنبلی هستم . همه داستانها در دقیقه نود و بسیار شتابزده نوشته می شوند . در واقع وقت ندارم . هرچند این توجیه است . همان تنبلی بهتر است .
ماشین را پارک کرد . پیاده شد و کیفش را برداشت
_ این هم از امروز
سیگار و موبایلش را گذاشت توی جیبش . داشت در ماشین را قفل می کرد که صدای قدمهای زن را توی پارکینگ شنید
این دیگه از کجا پیداش شد ؟
زن لبخند زد (( سلام ))
با عجله یقه لباسش را مرتب کرد
زن ادامه داد :(( ببخشید من همسایه جدید شما هستم . برق خونه ما قطع شده و من هم نمی دونم باید چه کار کنم . اگر ممکنه شما یک نگاهی بیندازید . البته اگر زحمتی نیست....))
لبخند زد . چه شانسی آوردم : (( خواهش می کنم . چشم . حتما ))
زن خندید : (( مرسی . مامانی کجائی ؟ ))
از پشت ستون پارکینگ دختربچه سه چهار ساله ای بیرون آمد که در دستش عروسک خرگوش پشمالوئی بود .
به جلو خم شد . چه خوشگله شبیه مادرشه
(( به به چه خانم کوچولوی قشنگی ))
دختربچه دوید به سمت مادرش و گوشه مانتوی او را چسبید
صدای تق تق پاشنه های زن توی راهرو می پیچید . دختربچه جلوتر از مادرش رفت به سمت در آپارتمان و آن را باز کرد . خانه تاریک بود . زن از جیب مانتویش فندکی درآورد و شمع روی میز را روشن کرد . سایه گلهای روی میز دیوار مقابل را خط خطی می کرد .
خوب . پس گل هم برات میارن
زن خم شد و سیگارش را با شعله شمع روی میز روشن کرد . سایه مژه ها روی صورتش افتاده بود . کتری روی اجاق سوت کشید .
دستی به جیب پیراهنش کشید . اول برق رو درست کنم تا بعد ببینیم این چی میگه
:(( شما نمی دونید جعبه فیوز کجاست ؟ ))
زن پک عمیقی به سیگار زد : (( نه . نمی دونم ))
مانتویش را درآورد و خندید : (( شما باید زحمت بکشید و پیداش کنید ))
به سوی آشپزخانه رفت . فندک را از جیبش بیرون آورد و با نور آن دنبال فیوزها می گشت . روی میز سه جعبه خالی پیتزا به همراه بطری های خالی نوشابه افتاده بود .
فندک داغ شد و دستش را سوزاند . انگشتش را فوت کرد .
چرا سه تا ؟
زن وارد آشپزخانه شد و به میز تکیه داد . دختربچه آمد و خودش را به او چسباند . سایه مرد دراز و کج و کوله روی سقف افتاده بود . به زن نگاه کرد .
زن به ارامی دختربچه را از خودش جدا کرد .
: ((برو یک گوشه بشین عزیزم ))
دختربچه نگاهش به سقف بود : (( آخه می ترسم ))
دستش را به پشت یخچال برد . خانه روشن شد .
زن جیغ کوتاهی کشید : (( وای چه خوب شد . مرسی ! ))
خندید : (( فقط فیوز پریده بود ))
دختربچه چشمایش را مالید و به مرد نگاه کرد . زن قوطی های خالی پیتزا را جمع کرد و توی سطل زباله ریخت .
: (( بفرمائید بشینید تا من چائی بریزم ))
ای کاش یه چیز بهتر پوشیده بودم : (( نه دیگه من مزاحم نمی شم ))
زن خندید : (( چه مزاحمتی ؟ ))
مرد رفت توی سالن و روی مبل نشست . گرد و غبار پشت یخچال آستینش را سیاه کرده بود . آن را تا کرد و با انگشتانش روی دسته مبل ضرب گرفت . تا اینجاش که بد نشد . ببینیم بعدش چی کار می کنی ؟
دختربچه آمد و با عروسکش روبروی مرد ایستاد
لبخند زد : (( اسم عروسکت چیه خانم کوچولو ؟ ))
دختربچه شصتش را به دهان برد و اخم کرد . نیم خیز شد تا بچه را بغل کند . اما او چند قدم عقب رفت و روی زمین نشست .
اطراف را نگاه کرد . روی میز کناری چند قاب عکس از دختربچه بود . در یکی از عکس ها مادر و دختر پشت به دریا ایستاده بودند . دختربچه به دوربین اخم کرده بود . سایه عکاس روی آنها افتاده بود .
با خودش گفت : (( انگار از بابا خبری نیست ))
دختربچه عروسکش را روی پایش گذاشته بود و برایش لالائی می خواند . به بچه خیره شد . عروسک را روی پایش تکان می داد . موهایش دم اسبی بود و طره اش همراه با عروسک تاب می خورد . دستش را برد به گوش عروسک و آن را کشید و فریاد زد : (( زود باش بخواب . می زنمت ها ! ))
روی مبل جا به جا شد و زیر لب گفت : (( ای داد بیداد ! ))
آباژور کنار مبل نور قرمز رنگی داشت که نیمه صورتش را روشن می کرد
زن با سینی چائی وارد شد و آن را جلوی مرد گرفت : (( بفرمائید ))
نگاه مرد به دستان زن افتاد . انگشتانش کشیده و بلند بود . یکی از ناخن های دست چپ شکسته بود و در دست راست انگشتر بزرگ و براقی داشت . با خودش گفت : (( حالا شد یه چیزی )) سرش را بالا آورد و به زن لبخند زد : (( خیلی زحمت کشیدید ))
زن سینی را روی میز گذاشت و با یک لیوان چائی روبروی مرد نشست . لبه دامنش را روی زانوهایش کشید . پاهایش را مورب کنار هم گذاشته بود و ناخن های پایش صورتی رنگ بود .
مرد یک سیگار روشن کرد . دختربچه فریاد کشید : (( مگه بهت نگفتم وقتی عمو میاد اینجا میری توی اطاقت می خوابی ))
مرد به دختربچه خیره شد . خاکستر سیگارش روی زمین ریخت . ناگهان به خود آمد : (( ای وای ببخشید ))
زن به سمت دختربچه برگشت : (( دختر بد . عمو رو ناراحت کردی . برو از آشپزخونه ظرف شکلات رو بیار ))
دختربچه بغض کرد . مرد با خودش فکر کرد : (( بچه بیچاره گیر کرده این وسط )) سیگارش را با فشار توی زیر
سیگاری چینی خاموش کرد : (( عیبی نداره خانم . بچه است دیگه . شما خودتون رو ناراحت نکنید ))
زن سری تکان داد : (( اقا نمی دونید تنهائی بچه بزرگ کردن چقدر سخته . شما بچه ندارید ؟ ))
خندید : (( من هنوز ازدواج نکردم )) .
دختربچه در چند قدمی مرد ایستاد و ظرف شکلات را به سمت او گرفت .
نیم خیز شد و یک شکلات برداشت : (( مرسی عزیزم تو چه خانم کوچولوی خوشگلی هستی )) حالا دیگه بچه دار شدنت برای چی بود ؟
زن خندید : (( پس شما از هفت دولت ازادین ))
شکلات را در دهانش گذاشت و خندید : (( ای ی تقریبا ))
دستی به صورتش کشید . ای کاش امروز صبح اصلاح کرده بودم همه چیز برعکسه . عیب نداره دفعه بعد جبران می کنم (( ولی معلومه خیلی دخترتون رو دوست دارید ))
زن لبش را گاز گرفت و خندید . سرش را پائین انداخت و به ناخن هایش خیره شد . دختربچه آمد و در کنار مادرش ایستاد . زن او را بغل کرد و بوسید : (( برو بازی کن عزیزم ))
دختربچه کنار مادر روی زمین نشست و عروسک را روی پاهایش گذاشت : (( پیش پیش لا لا لا بخواب خرگوش خانم ))
مرد نگاهش را از دختربچه برداشت (( راستی وقتی برق اتصالی کرد شما چی کار می کردید ؟ ))
زن صدایش را صاف کرد : (( ببخشید متوجه نشدم ))
_ (( آخه حتما یکی از وسایل برقی اتصالی کرده . جارو برقی . یخچالی . چیزی شبیه به این ))
زن دستی به موهایش کشید : (( راستش یادم نیست . اجازه بدید کمی فکر کنم )) خندید و به مرد نگاه کرد : (( داشتم اتو می کردم . توی اطاق خواب بودم ))
روی مبل جا به جا شد : (( میشه ببینمش ؟ ))
زن از جا بلند شد : (( خواهش می کنم . بفرمائید ))
مرد دنبال زن به راه افتاد . صدای صندل های زن توی راهرو می پیچید . دختربچه از جا پرید و دنبال آنها دوید عروسک از روی پاهایش به زمین افتاد .
زن وارد اطاق خواب شد . مرد در آستانه در ایستاد . بوی لوازم ارایش و عطر توی دماغش پیچید . لبخند زد . چه اطاق دنجی . وارد اطاق شد . زن کنار تخت ایستاده بود و به مرد نگاه می کرد . تصویر نیم رخ زن توی آینه میز ارایش افتاده بود .
دخترک از کنار در فریاد کشید : (( بیا بیرون ))
مرد جا خورد و به سمت دختربچه برگشت .
زن با ناراحتی لبخند زد : (( چی شده عزیزم ؟ ))
دختربچه با هق هق به مرد گفت : (( بیا بیرون )) روی زمین نشست و گریه را سر داد : (( نرین اون تو . در رو نبندین ))
مرد از اطاق خارج شد . ناخودآگاه دستش را به پیشانی اش برد . روی مبل نشست و به قاب عکس خیره شد . سایه عکاس به شکلی مورب روی دختربچه افتاده بود و او با چشمانی غم آلود به دوربین می نگریست .
زن دختربچه را بغل کرد و از اطاق بیرون آمد . سرش را پائین انداخت : (( ببخشید ))
مرد سر تکان داد و به زور لبخند زد .توی اطاق خوابش رفتی که چی بشه ؟ : (( خودتون رو ناراحت نکنید خانم))
دختربچه از آغوش مادرش برگشت به او نگاه کرد . گریه اش شدیدتر شد . مرد سرش را پائین انداخت . خدا می دونه چه چیزها دیده .
از جا بلند شد : (( با اجازه تون من دیگه مرخص میشم ))
زن سری تکان داد :(( خیلی لطف کردید ))
مرد جلوی در خم شد تا کفش هایش را بپوشد . یکی از کفش ها به پایش نمی رفت . بچه هق هق می کرد . دلش می خواست گوشهایش را بگیرد و فریاد بزند . بالاخره کفش را به زور در پایش کرد و از آپارتمان خارج شد .
زن در را محکم بست .
مرد وارد آسانسور شد و دگمه اش را زد . اسانسور به راه افتاد . مرد چشمان خودش را توی آینه اسانسور دید . لبش را گاز گرفت: (( مرتیکه آشغال ))
رویش را برگرداند و به دیوار فلزی اتاقک خیره شد .
