کند . همچون دشنه ای زنگار بسته......
هوای تهران کثیف است . غبار بیابان های عراق ایران را سیاه کرده است . خانه به هم ریخته است . همه جا پیچ گوشتی و تکه های سیم لحیم افتاده ٬ رسیور ماهواره چند وقتی است که خراب شده ٬ من اهل تلویزیون نیستم . دیشب بعد از مدتها حال و حوصله اش پیدا شد و سعی کردم تعمیرش کنم ٬ درست نشد . این دستگاه های جدید مثل ضبط صوت های قدیمی نیستند .
آنها را خوب بلدم تعمیر کنم . دوران دبیرستان از اوراق فروشی های پشت شهرداری ضبط صوت خراب می خریدم و درست می کردم .
کلی طول کشید تا خانه تمیز شد . خانه کثیف را نمی توانم تحمل کنم . کارها تمام می شود و می نشینم پشت کامپیوتر ٬ بعد از مدتها ای میل باز می شود . ای میل ها را نگاه می کنم . چند تائی را می خوانم . یکی از آنها مربوط به شرح وقایع بازداشت بچه های دانشگاه تهران ٬ بچه های کوی دانشگاه تهران است که در درگیری های اخیر دستگیر شده اند . تقریبا طولانی است .خیلی قسمت ها را نمی شود باور کرد . نمی توانی باور کنی . بعضی قسمت ها را چند بار می خوانم . نوشته ها طولانی است .طولانی مثل مرگ تدریجی ٬ مثل زهر ...
کند ٬ همچون دشنه ای زنگار بسته...
. . .
توي اتاق نشسته ایم. تخت پشت در است. از پنجره له شدن يكي از بچهها زير باتومهاي گارديها را میبینیم. به يكي از بچهها زنگ ميزنم. خدارو شکر ایرانسل دولتی نیست. وضعيتمون رو براش توضيح ميدم. ميگم به هركس كه ميتونه زنگ بزنه. چه بايد كرد؟ مقاومت كنيم؟ تسليم شيم؟ زير تختها قايم شيم؟ گوشهي اتاق جمع شيم و بالشها رو بالاي سرمون بگيريم؟ خفه شيم يا داد بزنيم؟ صداي شكسته شدن درها و شيشههاي طبقهي پايين به گوش ميرسد
.
.
.
"مگه شماها نماز هم میخونید؟ خاک بر سرتون. حالا همشون نمازخون شدن!" سر ظهر کمی مهربان شده بودند. یکی از دوستان نزدیکم و چندتای دیگر رفتند برای نماز. آن دوستم را خوب میشناسم. نمازش قضا نمیشود. اما تا آن لحظه نماز صبحش قضا شده بود. خیلی ها که سر و دست و لباسشان خونی بود سوال میکردند که چه باید کرد؟ یادم باشد برای دفعات بعد از آقا استفتا کنم که در این مواقع چه باید کرد!؟
-"ببخشید. صابونی چیزی هست؟ با این دست و پای کثیف..."
-"همینی که هست. وضوتو بگیر خدا خودش قبول میکنه!"
.
.
"میشناسمش!" دانه دانه چنگ میزد به مویمان و سرمان را میکشید عقب تا شناساگرشان شناساییمان کند. یادم نیست گفت "میشناسمش" یا گفت "آشناست". توی دلم گفتم شاید واقعا از رفقایمان است. بالاخره ما توی فامیل و دوستهایمان رفیق بسیجی هم داریم. خودمان هم در نزد بعضی دیگر از رفقایمان بسیجی محسوب میشویم! مرا بردند کنار تیر چراغ برق. روی سر بعضی از بچه ها کیسه میکشیدند. یه چیزی مثه پاکت شیرینی. گفت دستهایت را بگیر به تیر چراغ. تیر چراغ را بغل کردم تقریبا. یه نفر با باتوم روی انگشتانم میزد تا روی تیر چراغ مرتب شوند! پیرهنم را کشیدند روی سرم. انگشتهای شست دو دستم را از پشت به هم بستند با تسمه ای پلاستیکی.
.
.
"سیاسی هستی؟" خنده ام گرفته بود از سوالش. گفتم "منظورتون چیه؟ یعنی روزنامه و کتاب بخونم؟" اوضاع خنده داری بود. پرسید "هم کلاسیهای سیاسی ات کیان؟ کیا توی خوابگاه جو میدن؟" یادم نیست چی شد که یه دونه خوابوند زیر گوشم و گفت "دروغ نگو!" عجب دست توپولی داشت! گفتم "من دروغ نمیگم" گفت "کیا توی خوابگاه جو میدن؟ من اسم میخوام.. نیگا کن رفیقت اسما رو نوشته برام" یه تیکه کاغذ رو جلوم گرفت که با خط خرچنگ قورباغه یه چیزایی توش نوشته شده بود. گفتم "من آدم سیاسی نیستم" گفت "شجاع بازی در میاری؟ وقتی [...] تو [...]ت کردم حرف میزنی" اون طرف تر چند تا از بچه ها رو روی زمین نشونده بودند. باتوم برقی میزدند یا چیز دیگه نمیدونم اما ناله بچه ها درآمده بود. دلم ضعف میرفت.
.
.
.
"هرکی لباسش خونی شده بیاد تی شرت و شلوار بگیره" چه ارزان خریدند جنایاتشان را. توی حیاط مرکز مبارزه با مواد مخدر نشانده بودندمان. در این یک ساعت آخر با ساندویچ کالباس و نوشابه و کیک و ساندیس و تی شرت و شلوار سرمان را حسابی گول مالیدند. فرهاد رهبر، رییس دانشگاه تهران و زاکانی، نماینده مجلس فرشته نجات ما شده بودند. انصافا بعد از 24 ساعت درد و رنج و وحشت و بلاتکلیفی همه ما با ولع بسیار گولها را خوردیم و پوشیدیم. شیرینی این آزادی آنقدر زیاد بود که حس و حال اندیشیدن به 24 ساعت گذشته را نداشتیم. فرهاد رهبر میگفت که آن شب توی دانشکده تربیت بدنی بوده. بچه ها میگفتند آن شب بعد از حمله آمده کوی گفته من به گاردیها اجازه دادم بیان تو تا جلوی لباس شخصیها رو بگیرن! (البته بعدها حرفشو تکذیب کرد. گفت من به گارد اجازه ورود ندادم)ميگفت بايد دوباره تلفني از احمدي مقدم تشكر كنم كه همكاري كرد تا شما زودتر آزاد بشيد! اينو كه گفت ميخواستم همونجا بلند شم مرتبش کنم(!) و ازش بپرسم "تشکر بابت چی؟" شايد نسبت به رهبر، حتی بیشتر از اون سرباز صفره... فردا پس فردا توی تلویزیون دیدمش که آمده تا کشته شدن دانشجویان در کوی را انکار کند. یاد آن شایعات افتادم که میگفتند رهبر توی وزارت اطلاعات بوده. آمده بود تلویزیون تا جنایات را به جای محکوم کردن انکار کند! هرچند شاید خواننده گرامی ندیده باشد و باور نکند اما رهبر روزی در برابر انتقادات نسبت به نصب گیت در ورودی دانشگاه ادعایی شبیه به تهدید کرد: "میخواهی من هفته گذشته بهت بگم کجا رفتی؟ اصلن مستند بهت بگم کجا رفتی؟"
. . .
گریه ام می گیرد .